#آی_سی_یو_پارت_163
از شدت عصبانیت دست سام رو کشیدم تا چشمم به ساسان نیفته. من هنوز ناراحت بودم، ناراحت بودن حتما به
گریه کردن نیست. من از گریه سیر شده بودم و داشتم از درون زار میزدم.
با سام به طرف حوض رفتیم، حوض بزرگی بود. نور ماه باعث شده بود کمی اونجا روشن باشه.
حوض پر بود از ماهیهای قرمز که به این طرف و اون طرف حوض شنا میکردن، لبههای حوض پر از گلدونهای
گلهای رز و شمعدونی و کاکتوس بود.
لبهی حوض نشستم و دستم رو توی آب سرد حوض فرو کردم، حس خوبی رو به وجودم تزریق کرد. کاش دنیای
من هم مثل ماهیها فقط توی یه حوض خلاصه میشد، نه جهانی که پر شده از اتفاقهای گوناگون.
با نشستن دست سام روی شونهم به خودم اومدم.|
رو بهم گفت:
- دستت رو در بیار، سرما میخوری.
دستم رو بیرون آوردم.
توی سکوت به همراه سام برگشتیم، وسط راه بودیم که سام رو بهم گفت:
- نگار؟
- بله؟
- چرا گاهی اوقات ساکت میشی و توی خودت فرو میری؟ انگار یه غم بزرگ داری!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- من خوبم. اگه سکوت میکنم به خاطر اینه که میخوام توی سکوت از این لحظات استفاده کنم.
واسه عوض کردن بحث رو بهش گفتم:
- حوض خوشگلی بود. خوش به حال عموت که توی چنین حیاط با صفایی سیر میکنه!
خندید و با هم به پیش بقیه برگشتیم.
romangram.com | @romangram_com