#آی_سی_یو_پارت_162

ولی توی گذشته که مال من بود، سخته بخوام عادت کنم. مثل این که توی بچگی عروسکت رو ازت گرفته باشن

و تو اون رو مدام دست شخص دیگهای ببینی.

به درخواست عموی سام و با این که هوا هنوز سرد بود، رفتیم تا توی آلاچیقهای توی حیاط بشینیم.

اواخر اسفند بود و هوای اینجا سرد و مرطوب بود.

توی اون هوا، چای سبز به همراه کیک شکلاتی خیلی چسبید.

سام رو بهم گفت:

- سردته؟

- نه این هوا رو دوست دارم.

و با لذت به درختهای توی حیاط چشم دوختم، واقعا زندگی توی چنین محیطی لذت بخش بود.

لحظهای نگاهم با نگاه ساسان قفل شد، قلبم لرزید.|

سریع چشم ازم گرفت، من هم همینطور. عموش من رو زیر میکروسکوپ گرفته بود و نباید جلوش کاری

میکردم که من رو بد جلوه بده، حداقل با این کارم باید بهش نشون بدم که ساسان دیگه از زندگیم پاک شده.

سام رو بهم گفت:

- توی حیاط یه حوض بزرگ پر از ماهی هست، دوست داری ببینی؟

ذوق زده گفتم:

- چرا که نه!

به همراه سام از جام بلند شدم. با حرکتی که سام جلوی ساسان انجام داد نفسم برید، سام دست من رو توی

دستاش قفل کرد و ساسان این رو دید.

نمیدونم چرا؛ اما من مثل احمقها حس میکردم این کارها واسه اون مهمه، انگار نه انگار این من بودم که پس

زده شدم.


romangram.com | @romangram_com