#آی_سی_یو_پارت_161
واسهم جالب بود، مثل شخصی که دفعه اوله من رو میبینه رفتار میکرد، انگار هیچی نمیدونست.
هردوشون با روی خوش ازمون استقبال کردن و رفتیم داخل، با ورودمون اول دختری که طبق گفتهی سام
فهمیدم نداست و بعد ساسان جلومون ظاهر شدن.
شاید قبل از اومدن من، ساسان با عموش حرف زده، وگرنه این حرکت عموش غیر طبیعی بود.
ندا که کمی لهجهی خارجی داشت، بهمون سلام کرد، نگاهی به چهرهاش انداختم، چشمهای آبی رنگ و موهای
بلوندی داشت. دختری لاغر و قد بلندی بود.
ناخواسته حس بدی نسبت به این دختر وجودم رو فرا گرفت.
ساسان بهمون نزدیک شد و سلام کرد، با سام دست داد؛ ولی واسه من فقط سری تکون داد، انگار نه انگار که
تا چند وقت پیش بهم محرم بودیم.
با استقبال زن عموی سام همه رفتیم و روی مبل نشستیم، من کنار سام نشستم و ساسان هم روی مبل
روبهروییمون بود.
سام رو به ندا گفت:
- خوش اومدی ندا خانم. چه عجب بعد از ۴سال دلتنگ ایران شدی!
ندا خندید و گفت:|
- دلتنگ؟ آره دلم واسه اینجا تنگ شد، وقتی فهمیدم اومدن ساسی به اینجا همزمان با پرواز منه خیلی ذوق
زده شدم و این شد که زود اومدم.
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- به تو هم تبریک میگم سام، .congratulation
- ممنون.
از لفظ کلمه ساسی بدم اومد، این صمیمیت توی گفتارش من رو آزار میداد، با این که الان ساسان مال من نبود؛
romangram.com | @romangram_com