#آی_سی_یو_پارت_160
- مامان من رو راهنمایی کن.
- عاشق چه تو گوشش بخونی چه نخونی راه خودش رو میره، تو حرف حالیت نیست پس هر کاری میدونی
بکن؛ ولی بدون اگه بفهمم راهت داره به بیراهه کشیده میشه، نمیذارم دیگه روی خانواده محمدی رو هم ببینی.
سام پایین بود. از خونه زدم بیرون، توی ماشینش نشسته بود، در رو باز کردم و سوار شدم.
شاخه گل رز صورتی رنگی جلوم گرفت و گفت:
- تقدیم به بهترین دختر دنیا!
ازش تشکر کردم و گل و از دستش گرفتم. بو کشیدم، بوی عطرش بهم آرامش میداد.
رو به سام گفتم:
- استرس دارم.
- نگران نباش، قراره از این به بعد اتفاقهای خوب بیفته!
- راستی عموت مشهد زندگی میکنه؟
- مشهد زندگی میکنه؛ ولی شیراز هم میره، اونجا هم به ساسان سر میزنه هم به عمهم.
- ساسان امشب نیست؟
- چرا هست. ندا هم هست، دختر عمومه، دیشب تازه از استرالیا برگشته.
قلبم وایساد. ساسان هم هست در حالی که من ترس از روبهرو شدن با عموش داشتم. نمیفهمم این ساسان
چرا یه روز اینجاست یه روز اونجا.
نفس عمیقی کشیدم، امیدوارم بودم اتفاق بدی نیفته.|
یکم بعد ماشین جلوی یه خونهی شیک و بزرگ متوقف شد، به همراه سام به سمت خونه حرکت کردیم.
عمو و زن عموش توی حیاط واسه استقبال وایساده بودن.
هر قدم که نزدیک میشدم ضربان قلبم بیشتر میشد. رسیدیم بهشون، عموش با دیدن من متعجب نشد و این
romangram.com | @romangram_com