#آی_سی_یو_پارت_159
چمدونی برداشتم و لباسهام رو توش ریختم. به عمو زنگ زدم و خبر دادم که دارم میام مشهد و به آیدا هم
پیام دادم که چند روزی کار دارم و مجبورم برم بیرون از شهر.|
وسایل رو توی ماشین گذاشتم، نگاهی به ماشین جدیدم انداختم، همهی زندگی من توی این چند مدت تغییر
کرده بود، ماشینم، خونهام و حتی خودم.
الان به جای اون سمند، مزدا ۳دارم.
چشم ازش گرفتم و به سمت مشهد راه افتادم، با سرعت زیاد میروندم، میخواستم زودتر برسم.
فرمون رو بین دستهام میفشردم و نگاهم به جاده بود.
من چرا دارم اینطور میشم؟ منی که اون حرفها و رفتارها رو با نگار داشتم، این حال الان ازم بعیده! انگار بعد از
یه دعوا و نفرت دوباره داره اون حال گذشتهام بر میگرده؛ ولی فکر میکنم این دفعه فرق داشته باشه.
* * *
"نگار"
کمدم رو باز کردم.
واسه امشب استرس داشتم، سام زنگ زد و گفت امشب شام خونهی عموش مهمونیم و میخواد من رو به بزرگ
خانواده معرفی کنه.
سام نمیدونست؛ ولی من میدونستم، عموش خوب من رو میشناخت، این همون عموییه که با ساسان اومدن
واسه خواستگاری من. نمیدونم آخر سر چطور میخوام تو روی این خانواده نگاه کنم، نمیدونم کارم درسته یا
نه؛ ولی راهیه که قدم توش گذاشتم و نمیدونم چرا دلم نمیخواد بیرون بکشم، حس میکنم تهش خوبه.
شلوار مشکی به همراه مانتوی کتی سبز تیره و روسری و کفش پاشنه بلند مشکی پوشیدم. موهام رو اتو کشیدم
و آرایش ملیحی هم کردم.
زنگ زدم به مامانم، اون از اول ماجرا در جریان بود. گفتم:|
romangram.com | @romangram_com