#آی_سی_یو_پارت_158
چیه؟ فاصلهمون داشت کم کم از بین میرفت، من باید جلوی خودم رو بگیرم، این من نیستم.
صورت نگار توی ذهنم نقش بست، اون داشت نگاهم میکرد و من...
سریع از آیدا فاصله گرفتم، من داشتم چیکار میکردم؟!
از این حرکتم متعجب شد، بدون اهمیت بهش از جام بلند شدم و رفتم توی دستشویی، چند مشت آب به صورتم
زدم. من دارم تبدیل به کسی میشم که هیچ علاقه ای بهش ندارم، نمیخوام اینقدر کثیف باشم.|
صورتم رو خشک کردم و برگشتم توی سالن.
تا پایان فیلم اتفاق خاصی نیفتاد.
موقع رفتن شد، آیدا بـ ـوسهی کوتاهی روی گونهم نشوند و بدون کلمهای حرف رفت.
این حرکات برای من نیست، نباید اینطور میشد. هر چی صمیمیت بیشتر باشه آیدا خودش بیشتر ضربه
میخوره.
باید هر چه زودتر این دوستی تموم بشه، نباید بذارم وابستگی آیدا بیشتر از این بشه و خودم هم دیگه نمیتونم
ادامه بدم. این که پیش یکی دیگه باشم و ذهنم جای دیگه واقعا سخته.
* * *
نمیخواستم شیراز باشم، هر لحظه منتظر بهونهای بودم تا برم مشهد. میدونم اونها اونجا هستن، با هم؛ ولی
نمیدونستم بعد از این که نگار فهمید من برادر سام هستم چیکار کرد و چی شد، تا این که امروز سام زنگ زد و
مدام میگفت که رابطشون جدی شده. حالم رو خراب کرد.
سخت بود واسهم که بخوام بهش تبریک بگم، واسه همین نگفتم و حتی گفتن این حرف به دروغ هم من رو
عذاب میده.
به سام گفتم میخوام چند روز بیام اونجا و خونهی عمو بمونم، اون هم موافقت کرد.
عمویی که از رابطهی من و نگار خبر داشت و حالا چطور باید بهش بگم.
romangram.com | @romangram_com