#آی_سی_یو_پارت_157
نشسته بود.
بعد از این که سی دی رو توی دستگاه گذاشتم، رفتم و کنارش روی مبل نشستم.
- فیلمش عاشقانهست؟
سرم رو تکان دادم. فیلم شروع شد، نگاهم به فیلم بود؛ اما ذهنم یه جای دیگه. آیدا توی اعماق فیلم غرق شده
بود. فیلم غمگینی بود، یه عاشقانهی غمگین. چشمهام رو روی هم فشردم، نمیخواستم عذاب و گریههاشون رو
ببینم چون میفهمیدم دردشون رو، این درد خوبی نیست و حتی از درد خنجر هم بدتره.
با صدای آیدا چشمهام رو باز کردم. دستی روی صورتم کشید و گفت:
- خوبی؟|
دستی توی موهام کشیدم و گفتم:
- خوبم.
لبخند ملیحی زد و گفت:
- بهت نمیخوره پسر احساساتیای باشی!
لبخندی مصلحتی زدم. احساساتی بودم؛ اما الان نه.
آیدا: ساسان؟
بهش چشم دوختم که ادامه داد:
- تو هم مثل این فیلم به من قول بده.
- چه قولی؟
- این که همیشه پیشم باشی و تنهام نذاری. من دوستت دارم ساسان.
چرا رسم روزگار اینه که هیچ کس توی عشق شانس نیاره؟ همین که به خودم اومدم متوجه فاصلهی کم بین
صورت من و آیدا شدم، آیدا خودش پیش قدم شده بود. نگاهم بین اجزای صورتش چرخید، گـ ـناه این دختر
romangram.com | @romangram_com