#آی_سی_یو_پارت_154

نمیشد، نگرانت بودم. این رو حتی به برادرم گفتم، برادری که هیچی از من نمیدونه.

ضربان قلبم بالا رفت، ساسان فهمیده؟ یعنی فهمیده بود و واسهش مهم نبود؟ پس درست فکر کردم، ساسان

دیگه من رو دوست نداشت؛ چون اگر داشت وقتی جلوش بیهوش شده بودم بالای سرم میموند و من رو با

برادرش تنها نمیذاشت؛ اما اون رفت، سریع برگشت شیراز تا من رو دیگه نبینه.

ناخواسته دست سام که توی دستم قفل بود رو فشردم و چشمهام رو روی هم فشردم و گفتم:

- من کسی نیستم که دنبال پول و خوش گذرونی باشه، من اعتماد میخوام، باور میخوام، عشق میخوام، علاقه

میخوام. نمیخوام پشیمونی و یا اشتباهی پیش بیاد. من اگر اینجام بدون که تو گذشته آسیب دیدم؛ ولی

میخوام با آیندهم، گذشته جبران بشه، نمیخوام تکرار بسه. تو میتونی جبران کنی؟

بهم خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:

- من تمام جبرانهای تو میشم، فقط تو هم جوری باش که خودت از من انتظار داری. من هم میخوام همه چی

پر از آرامش باشه. تو بدون فکر به گذشته تو آینده قدم بذار و مطمئن باش که همه چی تغییر میکنه.

لبخندی به چهرهش پاشیدم، ناخواسته روحم شاد شد. حس کردم تنها کسیه که میتونم روش حساب کنم. من

این لحظه به یاد ساسان نیفتادم؛ چرا که سام از این لحاظ فرق داشت، مردتر بود، این رو از نگاهش فهمیدم.

فهمیدم من با وجود این مرد شاید گذشتهام رو فراموش کنم و چقدر این خوبه.

سام تمام شرکت رو به من نشون داد. من رو با همکارهاش آشنا کرد. اتاق کارش رو هم نشونم داد، اتاق زیبایی

بود، نمایی از سورمهای و طوسی. شام رو همونجا خوردیم.|

در کل شب خوبی بود، حس بدی نداشتم. طوری نبود که بخوام فرار کنم.

امیدوارم همیشه خوب باشه، نمیخوام اون آدم سابق باشم، میخوام واقعا همه چی تغییر کنه.

* * *

"ساسان"


romangram.com | @romangram_com