#آی_سی_یو_پارت_155
روی مبل نشسته بودم. نگاهی به خونه انداختم، خونهای که به تازگی خریده بودم. سام درست میگفت، من
نمیتونستم توی اون خونه باشم، هر لحظهای رو که توی اون خونه گذروندم تبدیل به خاطره شد و هیچ کس هم
واسهم نموند. حس میکنم الان تنهاتر از همیشه هستم، با دیدنش اون هم به عنوان معشوقهی برادرم...
سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم، به زبون آوردن حسم واسهم سخته. اون رو که با سام دیدم متوجه شدم که
چقدر دلتنگ گذشته هستم، درسته که میگن آدم تا یه چیزی رو از دست نده قدرش رو نمیفهمه.
مدام یه حسی بهم میگه برم و همه چیز رو واسه سام بگم؛ اما نمیتونم. من با حرفهام نگار رو نابود کردم،
جلوی من، با ذره ذره سرد شدنم، خرد شد. نمیتونم دوباره شانس خوشبختی رو ازش بگیرم. این راهیه که
خودش انتخاب کرده، گذشته یه چیز تموم شدهست پس ربطی به آینده نداره.
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، چشم به صفحه گوشی دوختم، آیدا بود.
جواب دادم و صدای نازک و ظریفش توی گوشی پیچید:
- ساسان؟
- سلام.
- سلام خوبی؟|
- به خوبیت. کجایی؟
- خونهام. با مامان رفته بودیم خونهی مهدی، تازه اومدم خونه.
- خوبه. ببین آیدا مراقب باش مهدی چیزی نفهمه، گفتم که رابطهمون الان خوب نیست و دوباره کار به دعوا و
این چیزها میکشه.
- باشه عزیزم. ساسان؟
- جانم؟
- دلم واسهت تنگ شده.
romangram.com | @romangram_com