#آی_سی_یو_پارت_153

سرگرمی و این چیزها از سرم میپره. دوست ندارم راحت از شرت خلاص بشم، میخوام بشینم و نگاهت کنم.|

خندیدم، نمیدونم چرا؛ ولی خندیدم، شاید از ناراحتی بود، شاید از خجالت و شاید هم از خوشحالی.

بدون این که نگاهم کنه لبخند زد. تا رسیدن به مقصد دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد. سام جلوی یه شرکت

بزرگ و شیک نگه داشت و با هم از ماشین پیاده شدیم.

رو کرد بهم و گفت:

- این هم از اولین قدم برای بهتر شناختن سام محمدی!

دستش رو به سمتم دراز کرد و ادامه داد:

- اجازه هست؟ میخوام ببرمت داخل.

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و دستش رو گرفتم. تنم لرزید، چرا انقدر من رو به یاد ساسان میندازه؟

با هم وارد شرکت شدیم. هر لحظه منتظر بودم ساسان بیاد، غافل از این که ساسان برگشته شیراز، این رو از

سام پرسیدم.

نگاهم همه جای شرکت در حال گذر بود، سام همونطور که حواسم به اطراف بود لب باز کرد و گفت:

- این منم. اینطور نبین من رو، خب توی زمانهای خاصی مغرور هستم و گاهی اوقات هم عصبی میشم. باید تا

الان فهمیده باشی وقتی چیزی رو بخوام مال من میشه!

بین راه ایستادم، رو کردم بهش و گفتم:

- چرا؟ چرا داری تمام زندگیت رو واسه من تعریف میکنی؟ میتونست در حد گفتن رئیس شرکت و این چیزها

باشه، منظورم اینه انقدر باز کردن ابهامات یکم تعجب برانگیزه.|

چشمهاش رو روی هم فشرد و گفت: دوستت دارم نگار...دارم عاشق میشم...عاشق تویی که همه چیز اتفاقی

شروع کرد..شاید اگر اونروز من دقت میکردم الان تو اینجا نبودی..حکمتی بوده اون اتفاق و ناراحت هم

نیستم...تو با همه فرق داری...خاصی...وقتی تصادف کردی میخواستم به روی خودم نیارم که برام مهمی اما


romangram.com | @romangram_com