#آی_سی_یو_پارت_152

- مرسی که توی تنهایی و بی کسیم بودی و به دادم رسیدی!

نگاهش رو به روبهرو دوخت و گفت:

- نگار؟|

- بله؟

- میخوام از اینجا شروع کنم، نمیتونم صبر کنم.

منتظر بهش چشم دوختم. همونطور که نگاهش خیره به من بود گفت:

- من سام محمدیام. خب میونم هیچوقت با همه خوب نبود، حتی برادرم. یه فرد عصبی بودم. از همون اول

دنبال خوش گذرونی بودم و ساسان بود که همیشه پیش پدر و مادرمون بود. وقتی مدرکم رو گرفتم اومدم اینجا،

اول یه کارخونه مواد غذایی شریکی با یه نفر زدم و بعد که وضعم بهتر شد مستقل کارخونه زدم و تا الان که چند

سال میگذره در کنار کارخونه شرکت هم زدم. اینجا سرشناس شدم. دوست دخترهام در حد یه شب بودن و

اگر هم خیلی طول میکشید، کار به یه هفته میکشید. از کسی خوشم نمیاومد؛ یعنی راستش اونا به خاطر

موقعیتم میاومدن سمتم. تا این که تصمیم گرفتم خودم رو به جای یه شخص دیگه جا بزنم تا حداقل کسی

قصد سوءاستفاده نداشته باشه. تو هم خب، همون روز اول توی دلم جا گرفتی، یعنی جز اون دسته افراد بودی؛

ولی الان همه چی فرق کرده.

مکث کرد، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. داشتم به حرفهاش گوش میدادم و این حرکتش باعث تعجبم

شد. کنجکاو شدم که ادامهی حرفش رو بشنوم.

رو بهش پرسیدم:

- الان چه فرقی کرده؟

نفس عمیق کشید و گفت:

- راستش رو بخوای سخته؛ ولی میگم. فرقش اینه که توی چشمم در حد یه شب نیستی، تو رو که میبینم فکر


romangram.com | @romangram_com