#آی_سی_یو_پارت_151
ارزشی نداره باید روزی تموم بشه. نمیتونم ساسان رو مجبور کنم که با من خوب باشه؛ اما کاری میکنم که بگه
کاش با من خوب بود، باید تاوان تمام اشکهای من رو پس بده.
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم. پایین بود، از جام بلند شدم و نگاهی به تیپم انداختم، مانتوی بلند قرمز
رنگ با جوراب شلواری مشکی و روسری مشکی و کفش پاشنه بلند مشکی، واسه آرایش هم دور چشمهام رو
سیاه کردم و رژ لب قرمزی هم زدم.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین.|
توی ماشینش نشسته بود، در رو باز کردم و سوار شدم. با حضور من نگاهش رو به سمتم سوق داد، با لبخند
نگاهم کرد. با دیدن سام حس میکردم ساسان رو دارم میبینم، با این که از نظر ظاهری هیچ شباهتی با هم
نداشتن؛ اما شخصیتهاشون، از همون اول رفتارهای سام من رو به یاد ساسان میانداخت، آروم بودنش، احترام
گذاشتنش.
سام یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
- خوبی؟
سرم رو به علامت مثبت تکان دادم که گفت:
- سرت بهتر شد؟
- آره دیگه درد ندارم.
مکث کوتاهی کردم و سپس ادامه دادم:
- مرسی.
کنجکاو پرسید:
- مرسی چی؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
romangram.com | @romangram_com