#آی_سی_یو_پارت_150
از جام بلند شدم. آره باید تاوانش رو بده، نه با طعمه قرار گرفتن برادرش بلکه با دیدن من با برادرش. سام پسر
خوبیه، اگه خوب نبود هیچوقت دست روش نمیذاشتم، من با سام حالم خوبه و باید ادامه بدم. باید ساسان من
رو با سام ببینه و بفهمه که با من بد کرده. اگه من توی چشم اون آدم کثیفیم، باید یا بهش خوب بودنم رو نشون
بدم یا بد بودنم رو، باید از یه راهی این عشق کاملا تموم بشه. من تکلیف همه چیز رو روشن میکنم.
دستم رو به سمت گوشیم بردم؛ ولی نتونستم برش دارم. روم رو از گوشی گرفتم و با پام لگد محکمی به گلدون
کنار مبل زدم که گلدون پخش زمین شد. صدای شکستن گلدون باعث شد دستهام رو روی گوشهام بذارم.
چرا من اینطوری شدم؟ فقط میخوام حالم خوب بشه، با این حالی که من دارم حتی با دیدن یه چیز کوچیک
هم حالم خراب میشه.
همه چی جلوی چشمم غمگینه، من هم غمگینم، نمیتونم نفس بکشم، نمیتونم خوب باشم.|
دوباره شروع به گریه کردم و مثل همیشه از وضعیتم نالیدم؛ اما بالاخره با غلبه بر احساساتم گوشی رو برداشتم و
واسه سام پیام فرستادم:
- آقای سام محمدی، درست گفتم؟ من تا این حد تونستم بشناسمت. من نیمای دروغین رو شناختم نه سام رو،
میخوای من رو با سام آشنا کنی یا نه؟
نفس عمیقی کشیدم. بی شک که ساسان از گذشته به برادرش نمیگه.
صدای گوشیم بلند شد، جواب داده بود:
- سلام بر نگار واقعی. عصر میام دنبالت و میبرمت یه جایی تا با سام آشنا بشی. امروز میفهمی چرا بهت دروغ
گفتم، کامل بهت توضیح میدم.
* * *
عصر شد.
آماده روی مبل منتظر سام نشستم. سعی کردم به خودم برسم. از امروز گریه و زاری دیگه تموم شد، کسی که
romangram.com | @romangram_com