#آی_سی_یو_پارت_149
سام نگرانم بود، این یعنی چی؟ سام باید پیش من باشه در حالی که عاشق برادرشم؟
زیر لب زمزمه کردم:
- سام؟
با تعجب رو بهم پرسید:
- تو اسم من رو از کجا میدونی؟
- باید بفهمم کی من رو نجات داد یا نه؟
دستی به موهاش کشید و گفت:
- من نمیخواستم بهت دروغ بگم، راستش...
میون حرفش پریدم و گفتم:
- وقت واسه توضیح دادن هست، بهتر که شدم به حرفهات گوش میدم.
لبخندی به چهرهم پاشید و گفت:
- تو کی هستی نگار؟|
بهش خیره شدم و زمزمه کردم:
- نمیدونم، واقعا نمیدونم!
* * *
از اون شب شوم دو روز گذشته بود، حالم بهتر شده بود. نمیخواستم سام رو دیگه ببینم. مدام ذهنم درگیر بود،
باید چیکار میکردم؟
توی اون شهر خودش بود و اینجا برادرش، نمیخواستم از طریق سام با ساسان روبهرو بشم.
سرم رو بین دستهام گرفتم. من چیکار کنم؟ چرا فراموشش نمیکنم؟ چرا یه دفعه همه چی اینطور شد؟
ساسان با من بد کرد.
romangram.com | @romangram_com