#آی_سی_یو_پارت_148
یکه ماه فهمیدم چقدر دلتنگشم، دلتنگ نگاهش، دلتنگ چشمهای دریاییش، دلتنگ خودش و دلتنگ وجودش.
ساسان با تعجب رو به سام پرسید:
- خو...خودشه؟
سام به معنای آره سری تکان داد و سپس رو به من گفت:
- خوبی نگار؟ نگرانت بودم. چرا از بیمارستان فرار کردی؟
نمیفهمیدم چی میگه، فقط میدونستم الان ساسان اینجاست.
حالم خوب نبود، ناخواسته اشکهام شروع کردن به باریدن کردن. حلقهی اشک توی چشمهام بهم اجازه
نمیداد بیشتر ببینمش.
سرم گیج میرفت.
دست سام دور کمرم حلقه شد، دستم رو روی دستش گذاشتم و پرسیدم:
- چرا؟
و دیگه نفهمیدم چی شد، دوباره سیاهی.
نمیفهمیم اگر قراره از این سیاهیها نجات پیدا کنم، پس چرا از بقیهاش نجات پیدا نمیکنم؟
***
پلکهام لرزیدن و به آرومی چشمهام رو باز کردم.
چهرهی نگران سام رو بالای سرم دیدم.|
رو بهم پرسید:
- خوبی؟
با لبخند زوری سرم رو به نشانهی آره تکان دادم. نگاهی به اطرافم انداختم، توی خونه بودم. ساسان نبود، رفته
بود.
romangram.com | @romangram_com