#آی_سی_یو_پارت_147
نمیدونم ساسان، نپرس. الان نگرانم.
- من دیگه میرم. صبح کمک خواستی روم حساب کن شاید با هم پیداش کردیم. نگهش دار، من که شانس
نیاوردم توی این چیزها، حداقل تو قدر بدون و برو دنبالش، مثل من بیخیال نباش.|
رفت. حرفهاش جالب بود، پس عاشق شده.
با عصبانیت برگشتم خونه. آدرسش رو بلد بودم؛ اما نمیدونستم کدوم واحده و اون موقع هم وقت پرسیدن نبود،
باید صبح میرفتم دنبالش.
فقط خدا کنه دوباره بلایی سرش نیاد.
* * *
"نگار"
فقط کیفم همراهم بود.
وقتی رسیدم خونه، در رو باز کردم و وارد شدم.
سرم تیر میکشید، تمام بدنم درد میکرد، کبودی و زخمهای روی بدنم رو حس میکردم.
هنوز هم سرم باندپیچی بود، با سرگیجهی شدید روی تخت دراز کشیدم تا خوابم ببره. بالاخره با کلی دردسر
خوابم برد اما چه خوابی، خوابی که بی شباهت به کابوس نبود.
***
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم.
درد بدنم بیشتر شده بود، به زور از جام بلند شدم، به سمت در رفتم و بازش کردم.
خودش بود، سام بود.
یه دفعه نگام به شخص کنار سام افتاد، ساسان بود.|
قلبم از تپش ایستاد. نگاهم قفل نگاهی بود که با تعجب داشت من رو برانداز میکرد، مردی جلوم بود که بعد از
romangram.com | @romangram_com