#آی_سی_یو_پارت_146
* * *
"سام"
داشتم ساسان رو تا دم در بیمارستان همراهی میکردم. وسط راه بودیم که پرستاری شتاب زده به سمتم اومد و
رو بهم گفت:
- بیمارتون توی اتاق نیستن. نمیدونید کجا رفتن؟
تعجب کردم و با اخم رو بهش گفتم:|
- یعنی چی نیستش؟ از من میپرسی؟
دستپاچه جواب داد:
- رفتم توی اتاق دیدم نیست، از بقیه پرسیدم؛ ولی کسی نمیدونه. گفتم شاید شما بدونید.
بدون توجه بهشون به سرعت به سمت اتاق دویدم.
نگار نبودش، سرم دستش کنده شده بود. لباسهاش بودن؛ ولی کیفش نبود و این یعنی اگر رفته باشه، با
لباسهای بیمارستان رفته؛ اما چرا باید بره؟
به گوشیش زنگ زدم، خاموش بود. کلافه دستی به موهام کشیدم.
ساسان اومد پیشم و پرسید:
- چی شده سام؟
- نمیدونم، رفته. حالش اصلا خوب نبود، تازه دیشب تصادف کرده بود.
دستی روی شونم کشید و گفت:
- فکر کنم این یکی فرق داره نه؟ این که نگران یه دختر بشی واسهم یه چیز تازهست.
نفسم رو به بیرون فوت کردم و گفتم:
- با این که چند سال از هم دور بودیم؛ ولی انگار خوب من رو شناختی، آره فکر میکنم فرق داشته باشه.
romangram.com | @romangram_com