#آی_سی_یو_پارت_145
افتادم. دستی روی صورتم کشیدم.
خدایا خودت بگو دروغه، بگو دارم خواب میبینم. آخه چرا؟ یعنی نیما همون سام برادر ساسانه؟ چطور امکان
داره؟ چرا باید اینطور بشه؟ من اومدم فراموش کنم؛ اما درست ته راهم ختم شد به ساسان.
سرم رو روی زانوم گذاشتم و گریه کردم، از همه چی خسته شدم، از فرار کردن.
ساسان الان اینجا بود. چیزی که واسهم غیرقابل باور بود.
پس حالش خوب بود؛ اما کی تهدیدش میکنه؟ تصمیمات جدیدش چیه؟ یعنی میخواد چیکار کنه؟
از جام بلند شدم، نمیتونستم با دیدن نیما یا همون سامی که فکر میکردم فرصتیه برای فراموشی، دوباره به یاد
گذشته بیفتم.
هنوز هم توی شک بودم، نیما، سام، ساسان.|
خدایا، مگه این دوتا با هم بد نبودن؟ پس چی شد؟
در اتاق رو به آرومی باز کردم. نبود؛ بنابراین به آرومی شروع به حرکت کردم و از بیمارستان فرار کردم.
با این که سرم تازه بخیه شده بود و درد داشتم؛ اما نمیتونستم دیگه حتی یه لحظه هم سام رو ببینم، سامی که
با خودش رو جا زدن به جای نیما من رو گول زد و من دوباره مضحکهی دست برادرهای محمدی شدم.
نیمه شب با همون لباسهای بیمارستان و سر و وضع آشفته، توی پیادهروها راه میرفتم.
حالم اصلا خوب نبود، نه از لحاظ جسمی و نه از لحاظ روحی. گریه میکردم و میرفتم.
خدایا این چه تاوانیه؟ من میخواستم فراموشش کنم؛ ولی حالا اونجا بود، صداش رو شنیدم.
ساسانی که قصد داشتم ازش فرار کنم، توی چند متریم بود. عصبی بود، چی اذیتش میکرد؟ چرا برادرش
باهاش اونطور رفتار کرد؟
با زانو روی زمین نشستم.
- ساسان چرا اینجایی؟ چرا از زندگیم نمیری؟ چرا نمیتونم فراموشت کنم؟
romangram.com | @romangram_com