#آی_سی_یو_پارت_144
صداشون به گوش میرسید.
نیما: چرا اومدی اینجا؟ میبینی که توی شرایط خوبی نیستم. ببین تو برو من خودم فردا میام و همه چیز رو
درست میکنم.
_ به خاطر چی؟ مدام داره تهدیدم میکنه. تو واسه خودت ول میچرخی اونوقت من باید همه چیز رو به جون
بخرم؟
- مگه پول نداری؟ خونهت رو عوض کن.
- مثل این که حالیت نیست. خونهام؟ اون خونه فرق داره.
- پس بشین به یاد گذشته تا آیندهت خراب بشه.
گوشم رو بیشتر به در نزدیک کردم. خدایا نیما داشت با کی حرف میزد؟ چقدر صدای اون شخص آشنا بود،
بیشتر دقیق شدم.
- ببین سام...
- هیس اسم من رو نیار!|
- چرا؟ باز شروع کردی؟ به دوست دخترهات اسم دروغین گفتی؟ بابا بسه، تو که از اسم و رسمت ترس داری
بشین سر جات. ببین من میرم، تو فردا اومدی اومدی، نیومدی میرم دادگاه.
- باشه تو برو. راستی ساسان؟
- بله؟
- بر میگردی شیراز؟
- نه تکلیفم رو مشخص میکنم و بعد میرم، تصمیمات جدیدی دارم.
- اُکی الان دیگه برو، خداحافظ.
قلبم به شدت میتپید. حس میکردم نمیتونم نفس بکشم، حالم اصلا خوب نبود. پاهام سست شدن، روی زمین
romangram.com | @romangram_com