#آی_سی_یو_پارت_143

- باشه خداحافظ.

تلفن رو قطع کرد، تا من رو دید پرسید:

- چرا بلند شدی؟

- دستشویی دارم. پرستار هم نبود من رو ببره، سرم خیلی درد میکنه، کمکم میکنی برم؟

چشمکی زد و گفت:

- به روی چشم!

توی یه حرکت من رو روی دستهاش بلند کرد. جیغ خفهای کشیدم و گفتم:

- من رو بذار زمین. الان کسی میاد، درست نیست!

- هیش تو حرف نزن. دستشویی نزدیکه، الان هم ساعت ۲۱شبه و اینجا شلوغ نیست. وقتی تصادف کردی به

نظرت کی تو رو بغل کرد و نجاتت داد؟

پس نیما من رو آورده اینجا. ناخواسته لبخندی روی لبم نشست؛ اما کمی هم خجالت کشیدم.

من رو تا دستشویی رسوند؛ ولی واسه برگشتن با اصرار من بغلم نکرد. وقتی وارد اتاق شدم خودش رفت تا

واسه شام چیزی پیدا کنه.

روی تخت دراز کشیدم، داشتم به این اتفاق فکر میکردم، به این که چطور ناگهانی فقط به خاطر مرور یه مشت

خاطرات من الان اینجا و توی این وضعیت بودم.|

دستهام رو مشت کردم. زیان رو از هر طرف بگیری منفعته، جز خاطرات ساسان دیگه هیچی ازش نیست، پس

باید اون خاطرات هم دفن بشن، باید از فرصت استفاده کنم و برگردم به قبل، به آدم سابق قبل از ساسان.

با صدای پچ پچی که از بیرون میاومد به خودم اومدم. صدای نیما بود، داشت با کسی صحبت میکرد. مشخص

بود که سعی داره صداش بلند نشه. به آرومی از جام بلند شدم و به در نزدیک شدم، نمیدونم چرا؛ اما ناخواسته

یه حسی من رو به پشت در کشوند.


romangram.com | @romangram_com