#آی_سی_یو_پارت_136

زنگ میزد، تولدم رو تبریک میگفت. به حرمت گذشته هم که شده، نامردی نمیکرد!

- من چی بگم آخه؟

- هیچی نگو. مامان، من بعد بهت زنگ میزنم. باشه؟|

- باشه مادر برو. بهم زنگ بزن، باشه؟ نگرانت میشم!

- باشه، چشم بهت زنگ میزنم. شب بخیر.

- خدا یار و حافظت. برو به سلامت. خداحافظ.

و گوشی رو قطع کردم.

برام پیامی اومده بود، با خوندن اون پیام گریه از یادم رفت:

"سلام. امشب میخوام برای شام بیرون برم. گفتم تنها هستم بگم شما هم بیاید. هم اینکه مهمون من باشید و

هم اینکه برای جبران، دوباره عذرخواهی کنم. میاید که؟"

من چی بگم؟ توی دلم حس میکردم هر لحظه که با این مرد حرف میزنم، یه جور خــ ـیانـت به ساسان

محسوب میشه؛ اما ساسان کو؟ اونکه رفته! تا کی باید بشینم و برای رفتنش اشک بریزم؟ شاید این مرد

فرصتی برای فراموش کردن ساسان باشه. بنابراین در جوابش نوشتم:

"سلام. به نظرم بد نیست. فکر کنم من هم به خاطر رفتار تندم یه عذرخواهی بدهکارم".

یکم بعد جواب داد:

" پس من عذرخواهیتون رو امشب ساعت 2توی رستوران ... پذیرا هستم. میبینمتون"

نفس عمیقی کشیدم. امیدوارم هر اتفاقی که قراره بیفته تهش به غم و غصه نرسه! دوش ربع ساعتی گرفتم و

بیرون اومدم و شروع کردم به حاضر شدن. مانتوی کتی سورمهای رنگی با شلوار مشکی پوشیدم، شال مشکی

سرم کردم و نیم بوت پاشنه بلند مشکی رنگ هم پوشیدم. هوا سرد نبود؛ اما توی مشهد بارون زیاد میبارید.

برای آرایش هم موهام رو که به تازگی مشکی کرده بودم، پشت سرم جمع کردم به همراه آرایشی ملیح. کیف و


romangram.com | @romangram_com