#آی_سی_یو_پارت_135

میز بود، خیره بودم. یعنی شیراز چه خبره؟ ساسان داره چیکار میکنه؟ به من فکر میکنه؟ اصلا میدونه که

رفتم؟ میدونه از غمش رفتم تا دق نکنم؟ و این اشکهای من بودن که همراه با مرور این خاطرات روی گونهم

سرازیر میشدن. با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و با بیمیلی بدون اینکه نگاهی به شماره بندازم، جواب

دادم.

- بله؟|

صدای مامان پشت گوشی پیچید. چهقدر دلتنگ صداش بودم! دلتنگ غرغر کردنهاش و گیر دادنهاش!

- نگار؟ چرا صدات گرفتهست؟

همین حرف مامانم کافی بود تا نتونم حرف بزنم. سرم رو روی دستهی مبل گذاشتم و بلند گریه کردم. همین که

میدونستم یکی میشنوه وغمهام رو میفهمه، آرومم میکرد. اینکه میدونستم کسی حالم رو میدونه که قرار

نیست هرگز بهم ضربه بزنه.

صدای نگران مامان بلند شد: چته دورت بگردم؟ گریه نکن مادر! من رو دق نده! آخر مجبور میشم بلند شم اونجا

بیام.

میون هق هق گریم نالیدم: مامان سختمه! فکر میکردم اینجا بیام همه چی عوض میشه، ولی نشد!

- با یک ماه چیزی که درست نمیشه. بیشتر صبر کن. از قدیم گفتن از دل برود هر آنکه از دیده برفت. اونجا

دیگه ساسان رو نمیبینی، راحت از یادت میره. یادت میافته که چه کارهایی در حقت کرد و فراموشش میکنی.

- مامان، ازش خبر نداری؟

- نگار! تو میخوای فراموشش کنی یا نه؟

- دوست دارم فقط بدونم اصلا به من فکر میکنه یا نه! مدام حس میکنم بهونهش بوده، شاید میخواسته بره،

شاید این همه دم از علاقه و عشق و عاشقی میزد، همهش دروغ بوده! غیرتهاش، مهربونیهاش، همه و همه

دروغه! این وسط این منم که بیگـ ـناه دارم عذاب میکشم. مامان، اگه واسهش حتی یه ذره هم مهم بودم بهم


romangram.com | @romangram_com