#آی_سی_یو_پارت_130

و شلوغ بود. طوری که تا چند متر فاصله از پارکینگ بیمارستان خیابون از ماشین پر بود. ماشین رو به ناچار توی

کوچه پارک کردم و وارد بیمارستان شدم. یکی یکی به بیمارها رسیدگی کردم. موقع ناهار بود که سمت بوفه

حرکت کردم تا ساندویچ بگیرم. بین راه بودم که از جلوی در قسمت آی سی یو رد شدم. ایستادم و به در خیره

شدم. لعنت به این بخش! کاش پام میشکست و به اون بیمارستان نمیرفتم! با یاد آوری اون لحظات حس

کردم قلبم فشرده شد. چشمهام رو بستم و گذشتهی شیرینی که حالا تلخ شده بود رو توی ذهنم مرور کردم.

عوض کردن باند سینهش، لحظهای که لامپ پکیده بود، لحظههایی که عسل حرص من رو در میآورد،

نگرانیهای مادرش... همه و همه. دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای هق هقم بلند نشه. با دو توی اتاق

برگشتم. من باید چیکار کنم؟ چطور باید فراموشش کنم؟ تا عصر با بیحوصلگی و ناراحتی سر کردم. کارم تموم

شده بود و حاضر شدم تا به خونه برگردم.

از بیمارستان خارج شدم و سمت ماشینم رفتم؛ اما در کمال تعجب دیدم قسمت جلوی ماشینم کاملا داغون شده!

کاپوت و چراغها و... همهشون داغون شده بودن! این رو دیگه کجای دلم بذارم؟

کار کدوم احمقیه آخه؟! از عصبانیت دندونهام رو روی هم فشردم. حالا من چیکار کنم؟ همین طور داشتم

حرص میخوردم و به ماشین نگاه میکردم که متوجه تکه کاغذی روی شیشهی ماشین شدم. سمتش رفتم و

برش داشتم، نوشته شده بود:

"من واقعا عذر میخوام! خیلی عجله داشتم، کوچه شلوغ بود و این اتفاق افتاد. کارم فوری بود، مجبور شدم برم.

این شمارهی منه، زنگ بزنید. خرجش هر چهقدر باشه پرداخت میکنم."

و زیرش هم شمارهش رو نوشته بود. خدا لعنتت کنه! مگه کوری؟ حالا باید چیکار کنم؟ بهش زنگ بزنم؟

چشمهام رو روی هم فشردم و نفس عمیق کشیدم تا اعصابم رو کنترل کنم. آره، باید بهش زنگ بزنم. من|

نمیتونم تا شب اینجا باشم. باید بیاد و خودش ماشین رو ببره. گوشیم رو در آوردم و شماره رو گرفتم. بعد از

چند تا بوق، صدای مردی پشت تلفن پیچید.


romangram.com | @romangram_com