#آی_سی_یو_پارت_129

کاش هیچوقت این طور نمیشد!|

با حال زار توی اتاق رفتم. کاش امشب تموم شه! ناخواسته دوباره احساسات بهم غلبه کردن و گوشی رو روشن

کردم. دعا میکردم حداقل یه تبریک کوچیک بگه. خسته شدم از اینکه از دیروز تا حالا فقط برای یه پیام دست

به دامن خدا شدم! با دیدن پیامی که به گوشیم فرستاده شد، قلبم ایستاد! باورم نمیشد! یعنی ممکنه ساسان

باشه؟ با دستهای لرزون پیام رو باز کردم. امیرعلی بود. پس ساسان نیست. شروع کردم به خوندن:

"به کسی چه اگه من کنار عکست میشینم

اگه توی آینهها تو رو همیشه میبینم

او نکه خندهش رو دیواره، طرح تصویر منه

نکنه این گریهها راست راستی تقدیم منه

به کسی چه که ناراحتم ولی...

تولدت مبارک"

با جیغ گوشی رو روی زمین پرت کردم. بسه، بسه! دیگه خسته شدم. زندگیم رو خراب کرد حالا میاد بهم میگه

ناراحتم؟ پس من چیام؟ چرا به جای اینکه ساسان ناراحت باشه، اون ناراحته؟ سرم رو توی بالش خفه کردم و

به حال خودم اشک ریختم.

* * *

صبح با سردرد شدید چشم باز کردم. نگاهم به گوشیم افتاد که همچنان روی زمین بود. چیکار میکردم؟

چشمهام رو روی هم فشردم و توی دلم زمزمه کردم: بار آخره که چک میکنم. قول میدم دیگه بیخیال شم؛ ولی

خدایا، فقط همین یه بار!|

گوشی رو روشن کردم. باز هم خبری نبود. نفس عمیقی کشیدم. نمیخواستم گریه کنم، بس بود دیگه. از گوشی

فاصله گرفتم و بعد از آماده شدن، به سمت بیمارستان حرکت کردم. پاساژ بزرگی کنار بیمارستان افتتاح شده بود


romangram.com | @romangram_com