#آی_سی_یو_پارت_128

با پوزخند گفتم: تو عادت داری چمشت دنبال ناموس مردم باشه؟

- ناموس؟ مگه تو از ناموس چیزی سرت میشه؟|

دستهام رو مشت کردم و گفتم: آره، مثلا میدونم ناموس تو خواهرته که بیشتر از هر کس دیگهای روش غیرت

داری. راستی، نظرت چیه من هم چشمم دنبال ناموست باشه؟ تو سمت نگار اومدی، من هم سمت آیدا برم. فکر

خوبیه! بیحساب میشیم!

کارد میزدی خونش در نمیاومد. با عصبانیت داد زد: اگه غلطی بکنی جوری عذابت میدم که جلوم زار زار گریه

کنی! نگار واسه تو مهم نبود؛ ولی خواهر من فرق داره! پس سر جات بشین.

انگشت اشارهم رو سمتش گرفتم و گفتم: گذر پوست به دباغ خونه میافته!

و از خونه بیرون زدم. باید تاوانش رو بده، هر کس که در جواب اعتماد من خــ ـیانـت کرده باید تاوانش رو به

همون اندازه بده!

* * *

نگار

امروز تولدم بود و من تنها بودم. با بیحوصلگی از سرکار به خونه برگشتم. خونهی نقلی کوچیکی بود؛ اما بازم از

تنهایی توش گم میشدم. هر سال تولدم رو کنار امیرعلی و شیدا، با شیطنت جشن میگرفتیم. تموم خانواده

بودن، بدون هیچ غمی؛ اما حالا مثل یه آدم افسرده شدم. از در و دیوار این خونه غم میباره.

صبح مامان و بابا زنگ زدن تبریک گفتن .از دیروز مدام با خودم میگم حتما هر طور شده ساسان روز تولدم رو

تبریک میگه حتی اگه بحث سر حرمت 7ماه که باشه، باید تولد من رو یادش باشه؛ اما الان شب شده و هنوز

خبری نیست. از بس چشم انتظار خیره به صفحه گوشی بودم که خسته شدم. گوشی رو خاموش کردم، دیگه

خسته شدم. چرا باید این طور بشه؟ چرا من مقصر شدم؟ سرم رو گذاشتم روی زانوهام و زار زدم. 76سالم

شد؛ اما کو اون شعمی که قبل از فوت کردنش آرزو کنم؟ تاوان نگاه بقیه رو من باید با تنهایی و آوارگی بدم.


romangram.com | @romangram_com