#آی_سی_یو_پارت_127
نیاوردم و به بیمارستان زنگ زدم.
- بفرمایید؟
بعد از چند لحظه مکث، لب باز کردم: سلام. خواستم ببینم خانم نگار معتمد امروز بیمارستان اومدن؟
- پرستاره؟
- آره.|
- یه لحظه... خیر، نیومدن. ایشون چند روز پیش استعفا دادن.
تعجب کردم. یعنی چی؟ محل کارش رو عوض کرده؟ بدون اینکه چیزی بگم گوشی رو قطع کردم. به هم
ریختم! نکنه میخواد از من فرار کنه؟! یعنی جدی جدی همه چی تموم شد؟ چشمهام رو روی هم فشردم.
مهدی، خدا لعنتت کنه!
با عصبانیت پام رو روی پدال گاز فشردم و سمت خونهی مهدی تازوندم. وقتی رسیدم، پیاده شدم و دستم رو
روی زنگ گذاشتم. صداش از توی آیفون پیچید.
- چه خبرته؟
از لای دندون غریدم: منم، در رو باز کن.
- تویی ساسان؟
داد زدم: کارت دارم، بهت میگم در رو باز کن.
همون لحظه در باز شد. وارد شدم و در رو محکم به هم کوبیدم و با شتاب به سمتش حمله کردم.
تا توی حیاط اومد، یقهی پیراهنش رو گرفتم و گفتم: برام تعریف کن. بگو اون روز واقعیت چی بوده؟
به عقب هلم داد و گفت: تو چیکار میکنی؟ یعنی بعد از این همه اتفاق نفهمیدی چی به چیه؟
- مهدی، روزگارت رو سیاه میکنم! از وقتی چشمم بهت خورد، بلای جونم شدی!
نیشخندی زد و گفت: بالاخره نگار به من تعلق میگیره، میفهمی. تو لیاقت نداری!
romangram.com | @romangram_com