#آی_سی_یو_پارت_126
اما واسهم جالب بود که چرا توی وصیت نامه اسم ما اومده بود! سام میگفت عمو در حق بابا بدی کرده و اون
باعث سکتهی بابا شده بود و واسه همین خواسته جبران کنه.
بالاخره فردا رسید و به دادگاه رفتیم. طبق گفتهی سام، این مدت ابراهیم سعی در دستکاری وصیت نامه داشته؛
اما همین مشکلات باعث شده بود که روز دادگاه جلو بیفته و این به ضرر ابراهیم بود، چون هر چهقدر تلاش
میکرد بیفایده بود، حق داشت! سالها منتظر مرگ پدرش بود تا میراث به اون برسه؛ اما حالا از دو میلیارد
میراث، نصف میراث به من و سام میرسید!|
توی دادگاه با اینکه وقت زیادی تلف شد و دوباره بین ما درگیری ایجاد شد، میراث تقسیم و طبق وصیت نامه،
یک میلیارد به ابراهیم و یک میلیارد به من و سام رسید و سام ابراهیم رو تهدید کرد که اگه یه بار دیگه
طرفهای ما آفتابی بشه هر اتفاقی افتاد تقصیر خودشه! سام خوشحال بود؛ اما من زیاد خوشحال نبودم.
این روزها شدید عصبی شده بودم و به جای اینکه خوشحال باشم، سریع عصبی میشدم. به سام گفتم
میخوام به شیراز برگردم، اونجا راحتترم. باید روی خودم کار کنم تا از این عصبی بودن کاسته بشه. همین
حالتم باعث شده بود با دیدن بلایی که نگار سرم آورد، دنیا رو سرم خراب شه. فکر میکنم این عشق اونقدر
قوی نبوده که پایدار بمونه؛ اما باز هم ناراحت بودم. بدون اینکه به کارهام یا حتی به چیز دیگهای فکر کنم، یه
گوشه مینشستم و غصه میخوردم. نگار اولین کسی بود که توی زندگیم اومد؛ اما به طرز وحشتناکی رفت!
مخصوصا حرفهای آخرش که واقعا من رو به هم ریخت! هنوز هم نمیدونم چی درسته و چی غلطه! دیگه دارم از
همه چی خسته میشم!
* * *
امروز حالم اصلا خوب نبود. حس میکردم دلتنگم، دلتنگ کسی که از دستش عصبانی بودم. دلتنگ نگار بودم.
فقط برام کافی بود از دور ببینمش. میدونم کارم خودخواهانهست اما نمیتونم. خودم هم از این وضعیت
ناراضیام. هر چی منتظر موندم، از بیمارستان خارج نشد. نگران شدم. نکنه چیزیش شده؟! بالاخره دووم
romangram.com | @romangram_com