#آی_سی_یو_پارت_125

شده و کار به کلانتری کشیده. یکراست سمت کلانتری رفتم. سام رو دیدم که با اخم گوشهای ایستاده، به

سمتش رفتم.

- سلام. چی شده سام؟

- سلام. چه خوب شد که اومدی! نمیدونم این مرتیکهی آشغال چرا هی میاد به دست و پام میپیچه و اعصابم

رو خرد میکنه. من هم به حد مرگ حالش رو جا آوردم تا بفهمه به من گیر دادن چه عاقبتی داره!

کلافه دستم رو لای موهام فرو بردم. همون لحظه ابراهیم و پدرش به سمتمون اومدن.|

ابراهیم با عصبانیت رو به سام گفت: ببین پسر، رضایت دادم وگرنه میتونستم راحت حسابت رو برسم! پس

فکر نکن زرنگی؛ اما بدون نمیذارم سهمی از ارث به شما تعلق بگیره. این همه مدت صبر نکردم که نصف

دارایی برسه به دو تا بچه سوسول!

با این حرفش خونم به جوش اومد. به سمتش حمله کردم و یقهی پیراهنش رو تو دست گرفتم. از لای

دندونهام غریدم: حرف دهنت رو بفهم پول پرست! هر غلطی که دلت میخواد بکن! کاش عمو میفهمید چه مار

صفتی رو پرورش داده!

و محکم به عقب هلش دادم. سام سمتم اومد و دستم رو گرفت و هر دو از کلانتری خارج شدیم. سام رو بهم

گفت: چرا به خاطر یه حرف الکی تیز میکنی؟ چته تو؟

دستهام رو مشت کردم و گفتم: چیزیم نیست، فقط این روزها اصلا اعصاب هیچکس رو ندارم. این ابراهیم

بیشرف یه تنش عصبی شده! داره من رو دیوونه میکنه! ببین سام، به نظرم بیا بیخیال این ارث بشیم!

- چی میگی تو؟ حرف 522میلیون پوله! من این پول رو میخوام! تو هم پولت رو میگیری. نباید یه قرون از این

پول هم دست این مرتیکه برسه! به خاطر این کارهاش هم که شده تا قرون آخر رو نگرفتم، زجرش میدم!

نفسم رو به بیرون فوت کردم. میدونستم تا وقتی که میراث تقسیم نشه، این مشکلات تمومی ندارن؛ بنابراین

طبق خواستهی سام، همونجا موندم، چون فردا دادگاه داشتیم و قرار بود میراث طبق وصیت نامه تقسیم بشن؛


romangram.com | @romangram_com