#آی_سی_یو_پارت_124
- دوباره حرف بزنیم.
- ببین میلاد، من خسته شدم. اگه میخوای باز هم سرزنشم کنی بیخیال شو! به اندازه کافی حرفهات خردم
کردن. دیگه بسه!
- شیدا من دوستت دارم!
با این حرف ناگهانیم جا خورد و با تعجب بهم زل زد. فرصت رو غنیمت دونستم و گفتم: تموم حرفهای من اون
موقع از سر عصبانیت بود. تو رو خوب میشناختم؛ اما از ناراحتی حرفهایی زدم که حرف دلم نبود، اما الان بعد از
کلی فکر کردن به اینجا اومدم. من توی این مدت فهمیدم هیچکس رو به اندازه تو نمیخوام! چهرهت یه لحظه
هم از یادم نمیره! تموم فکر و ذکر من شدی!
چشمهاش رو روی هم فشرد و زیرلب زمزمه کرد: میلاد؟
دستهام رو مشت کردم و گفتم: من رو میبخشی؟|
چشمهاش رو باز کرد. اشک توی چشمهاش حلقه زده بود. قدمی به سمتم برداشت و گفت: ناراحتم کردی اما
حق داشتی! من هم در حقت بدی کردم؛ اما باور کن هیچ کدوم تقصیر من نبود! الان تو با اومدنت دنیا رو به من
بخشیدی!
دوباره تکرار کردم: شیدا من رو میبخشی؟
با لبخند سری تکان داد و گفت: تو باید من رو ببخشی! من از دست تو ناراحت نبودم و نیستم.
حس میکردم دارم پرواز میکنم! دوباره این دختر مال من شد! با عشق نگاهش کردم. میخواستم تموم
دلتنگیهای این چند وقتم رو رفع کنم. چهقدر خوب بود که این جدایی برای هردومون دیگه تموم شد!
* * *
ساسان
به سرعت شیراز رو ترک کردم و پیش سام رفتم. خبر داده بودن که دوباره با ابراهیم (پسر عموی بابام) درگیر
romangram.com | @romangram_com