#آی_سی_یو_پارت_123
***
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. از شیشهی هواپیما ابرها رو تماشا کردم. ابرهایی که در تلاطم بودن و تموم
آسمون رو پوشانده بودن. چشمهام رو روی هم فشردم. مدام با خودم تکرار میکردم که الان داره چیکار
میکنه؟ یعنی هنوزم به من فکر میکنه؟ اصلا من براش مهمم؟ اونقدر فکر کردم تا از خستگی چشمهام روی
هم فرود اومدن.
با صدایی که از بلندگوی هواپیما پخش میشد، چشمهام رو به آرومی باز کردم. رسیدیم. از جام بلند و به آرومی
همراه بقیه پیاده شدم. بعد از تحویل چمدونم، راهی بیمارستان مژگان (خواهر میلاد) شدم.
* * *
میلاد
از صبح جلوی خونهشون کمین کردم تا بلکه بیرون بیاد. از اون روزی که رفت و دیگه خبری ازش نشد، فهمیدم
هنوز عاشق شیدام! نمیتونم دوریش رو تحمل کنم، من بخشیدمش! شاید حق با اون باشه! امیرعلی پیشم اومد
و باهام صحبت کرد و گفت که شیدا بیتقصیره و من خوشحال شدم! انگار از چیزی ناراحت بود، چون مدام|
میگفت از دست دادن عزیز واقعا سخته! هیچوقت به خاطر یه قضاوت، دل کسی رو نشکن! به نظر میاومد
چیزی شده؛ اما مهم الان اینه که من تموم قضاوتهام رو کنار گذاشتم و به اینجا اومدم. عصر بود. خیلی
نگذشت که در باز شد و شیدا از در بیرون اومد. قلبم مثل یه گنجشک میتپید! سریع از ماشین پیاده شدم. من رو
ندید، صداش کردم.
- شیدا؟
به سرعت سمتم برگشت. تعجب توی چشمهاش مشهود بود. با کلافگی و دستپاچگی دستی به موهام کشیدم و
گفتم: حرف بزنیم؟
نگاهش رو ازم گرفت و گفت: مگه حرف نزدیم؟
romangram.com | @romangram_com