#آی_سی_یو_پارت_120

زندگی کنم.

* * *|

سر میز ناهار بودیم. حالم خوب نبود. با اینکه ساسان رو بیشتر از هر چیزی میخواستم، اما نمیتونستم اون

حرفها رو هم نزنم. من رو جلوی خودش خرد کرد. باید عاقل باشم. اگه اون من رو نمیخواد نمیتونم به زور کنار

خودم نگهش دارم. با صدای بابا، رشته افکارم از هم گسست.

- نگار چرا غذات رو نمیخوری؟

نگاهی به بشقابم انداختم. هنوز پر بود. با بیمیلی عقب کشیدم و گفتم: گرسنهم نیست.

مامان با اخم رو بهم غرید: یعنی چی؟ خواب و خوراکت به هم ریخته. تا نخوری نمیذارم بلند شی. ببین رنگ به

رخت نمونده و زیر چشمهات هم گود افتاده.

بدون اهمیتی به حرف مامان، چشم به نقطهی نامعلومی دوختم و گفتم: دیگه نمیتونم اینجا بمونم. حال من با

غذا خوردن خوب نمیشه مامان، حال من با رفتن خوب میشه. اگه اینجا باشم، خونه رو، بیمارستان رو، خیابونها

رو که ببینم یادش میافتم. اگه امیرعلی رو ببینم حالم خراب میشه. هر چیزی رو که ببینم یاد اون میافتم...

بابا پرید وسط حرفم و گفت: خب اسباب کشی میکنیم و تو هم محیط کارت رو عوض میکنی.

با بغض آروم نالیدم: نمیشه! هر روز یه حسی من رو میکشونه برم اون بیمارستان رو ببینم. بابا نمیتونم!

میخوام یه مدت از اینجا برم تا آروم شم. تصمیمم رو گرفتم. میرم مشهد. اونجا از خواهر میلاد میخوام توی

بیمارستانش بهم کار بده. توی این مدت یکم حقوقم رو جمع کردم، اونجا خونه اجاره میکنم. دیگه نمیتونم

اینجا بمونم. شما هم همینجا بمونید. کار و همه چیزتون اینجاست. من میرم، هر موقع بهتر شدم برمیگردم.

مامان با عصبانیت گفت: مگه اینکه از رو نعش من رد شی!

و این یعنی شروع مخالفت مامان. بابا راضی شد و گفت هر کار که میدونی لازمه رو انجام بده؛ اما مامان بعد از

چند ساعت گریه و اصرارهای مکرر من، بالاخره با گریه موافقت کرد. مامان دستی به سرم کشید و گفت: تو رو


romangram.com | @romangram_com