#آی_سی_یو_پارت_121
چطور ول کنم بری؟|
- مامان، بچه که نیستم. باور کن سختمه! تو هم میای اونجا و هر از گاهی بهم سر میزنی. باور کن به نفعمه!
اگه اینجا بمونم دیوونه میشم!
مامان دستش رو جلوی صورتش گرفت و شروع کرد به گریه کردن! حس کردم قلبم داره میترکه!
- مامان؟
توی همون حالت گفت: آخه این عاشق شدن دیگه چیه که جوونها رو اینطور میکنه؟!
سعی کردم مامان رو آروم کنم و نتیجه هم داد.
فردا به همراه بابا رفتیم و بلیط گرفتیم. به میلاد خبر دادم و گفتم که بین خودمون بمونه و اون هم به خواهرش
گفت. خواهرش قبول کرد و گفت که یه خونهی کوچیک واسهم پیدا میکنه تا به محض رسیدنم به اونجا برم.
شب بود، فردا ظهر پرواز داشتم. داشتم چمدونم رو جمع میکردم و مامان هم روی تخت نشسته بود و نگاهم
میکرد.
- نگار، لباسهای درست جمع کن که اونجا مجبور نشی بری پولهات رو واسه لباس بدی. به خودت برس، به
خدا اگه یه کیلو از وزنت هم کم شد میام اونجا موهات رو میکشم و برت میگردونم! مراقب خودت باش که
بلایی سرت نیاد!
- چشم.
- حقوقت رو به حسابت ریختن؟
- آره، بعد از اینکه استعفا دادم، حقوقم رو هم همون لحظه بهم دادن.
- مراقب خودت باش مامان. باشه؟|
- مامان نگران نباش!
- قول بده!
romangram.com | @romangram_com