#آی_سی_یو_پارت_119

دیگه تموم شد! نمیتونم یه عمر رو با شک و بیاعتمادی که نسبت به تو دارم، زندگی کنم. حتی اگه باورت هم

کنم، باز هم هر قدمی که برمیدارم توش شک نسبت به تو هست. تو خودت رو پیش من خراب کردی! حرفهای

بقیه مهم نیست، مهم منم! حالا هم برو.|

- یعنی شد مثل جریان شیدا و میلاد؟ میلاد هم بدون دونستن حقیقت رفت.

- شاید با چشمهاش حقیقت رو دیده که رفته! وگرنه چه با نیت خیر و چه با نیت بد، باز هم گـ ـناه و خــ

ـیانـت انجام شده!

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: نمیدونم چرا، اما با دیدنت حالم خراب میشه، ذهنم درگیر میشه! برو نگار. وقتی

میگم همه چی تموم شد یعنی همه چی! یعنی عشق، اعتماد، خوشی، همه چی! میخوای با همه چی چیکار کنی؟

این روزها بیشتر از هر چیز دیگهای درگیرم. حتی فرصت یه لحظه به تو فکر کردن رو هم ندارم. پس بفهم!

عصبانی شدم. من داشتم غرورم رو، خودم رو، جلوش خرد میکردم فقط واسه اینکه عذاب نکشم، فقط واسه

اینکه نره، چون میدونم بدون اون من هیچم؛ اما اون داره هر ثانیه من رو پس میزنه. مشتی به سینهش کوبیدم

و داد زدم: یعنی اونقدر اون صحنهای که تو دیدی عاشقانه بود که این طوری میکنی؟ شاید بهونهت بود عوضی!

تو که نمیفهمی من چهقدر دارم غرورم رو خرد میکنم! دیگه بسه هر چهقدر جلوت کوچیک شدم! تو لیاقت

نداری حتی درک کنی! اگه نمیخواستمت که یه لحظه هم منت تو رو نمیکشیدم؛ اما میدونی الان با خودم چی

میگم؟ مهدی راست میگفت! تو لیاقت نداری وگرنه کسی مثل تو که با قضاوت بخواد همه چی رو خراب کنه،

همون بهتر که دیگه هیچی درست نشه! هیچوقت به خاطر بلایی که به روزم آوردی نمیبخشمت!

به نفس نفس افتاده بودم. عصبانیتم دست خودم نبود. فقط میدونستم خیلی از دستش عصبیام! همونطور مات

و مبهوت بهم خیره شده بود. حلقهم رو که دوباره دستم کرده بودم رو در آوردم و این بار روی زمین پرتش کردم

و بدون هیچ حرفی، با نفرت نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم. خودم نابود شدم اما وقتی داره پسم میزنه، این بیشتر

من رو خرد میکنه. از خودم متنفر بودم، از خودم که راحت به عشق ساسان وا دادم! دیگه نمیخوام این طور


romangram.com | @romangram_com