#آی_سی_یو_پارت_118

چهرهت رو درست دیده بودم عاشقت شدم! الان میخوای همه چی رو تموم کنی؟ تو این طور نبودی. به من

گوش کن. من به تو دروغ نگفتم. من حتی یه کلمه هم با مهدی صحبت نکردم، فقط اون روز اتفاقی دیدمش.

گفتم شاید چون دوستته ازت خبر داشته باشه. درک کن. یک هفته ازت خبر نداشتم. داشتم دیوونه میشدم!

- ببین نگار، تو نمیفهمی! اینکه با دیدن اون صحنه خرد شدم، غرورم هزار تیکه شد! اینکه مهدی هر وقت از

کنارم رد میشه بهم نیشخند بزنه! حتی پسردایی خودت هم نسبت به تو شک کرد! نگار من نمیخوام آیندهم رو|

با کسی بسازم که هنوز هیچی نشده دارم به خاطرش بدبختی میکشم! میخواستم با تو یه عمر زندگی کنم؛ اما

این طوری فایده نداره! نمیتونم بهت اعتماد کنم، در حالی که...

ادامه نداد.

با بغض زمزمه کردم: تموم عشقت همین بود؟ که حتی یه کلمه از حرفهام رو هم باور نکنی؟

قدمی بهم نزدیکتر شد و گفت: بین عشق و نفرت فقط یه قدم فاصلهست!

و آرومتر ادامه داد: اون یه قدم روبردار. منم همون روز برداشتم.

حرفهاش مثل خنجری بودن که توی سینهم فرو میرفتن.

با گریه نالیدم: چرا به دروغ گوش سپردی؟

- من به دروغ گوش نمیدم، من به واقعیت گوش میدم! نگار، من خانوادهم رو از دست دادم. دیگه بدبختی رو

نمیخوام. از مهدی خواستم واسهم توضیح بده اما میدونی چی گفت؟ گفت لیاقت نگار بیشتر از چیزیه که بخواد

تو رو داشته باشه! شاید راست بگه!

با گریه دستش رو گرفتم و گفتم: ساسان، من بدون تو نمیتونم!

چشمهاش رو روی هم فشرد. خدایا، تا این حد ذهنش نسبت به من تغییر کرده؟

زیر لب غرید: نگار برو. حال خودم هم خوب نیست! من چیزی که به چشم دیدم رو باور دارم! تمام حالات تو

مشکوک بود! میخوام بچه بازی رو کنار بذارم. این عشق و علاقهها فایده نداره! برو دنبال زندگیت! هر چی بود


romangram.com | @romangram_com