#آی_سی_یو_پارت_117

حرف بزنم! باید بفهمه که چهقدر دوستش دارم! اگه من رو دوست داره باید باورم کنه! نگاهی به ساعت انداختم.

ساعت 1نیمه شب بود. سریع حاضر شدم. شنل بافتنی روی لباسم پوشیدم و آروم از خونه بیرون زدم.

جلوی خونهی ساسان، ماشین رو خاموش کردم. قطرههای بارون به شدت خودشون رو به شیشه ماشین

میکوبیدن، گوشیم رو در آوردم و برای ساسان پیامی فرستادم.

- من پایینم، فقط چند دقیقه بیا پایین. میخوام حرف بزنم. تموم حرفهام شدن یه بغض و دارن خفهم میکنن،

بیا پایین بذار بهت بگم.|

گوشیم رو روی صندلی کنارم پرت کردم. غم و استرس با هم آمیخته شده و حالم رو بد کرده بودن. نیم ساعت

گذشت؛ اما خبری ازش نشد. ناامید شدم! لعنتی چرا نمیخوای به حرفهام گوش کنی؟ از ماشین پیاده شدم.

اینطور نمیشه! نباید همه چی سریع تموم شه! زیر شر شر بارون، نزدیک آپارتمان شدم که همون لحظه در باز

شد و قامت ساسان روبهروم قرار گرفت. نفس توی سینم حبس شد. قلبم به شدت میتپید، مخصوصا با اون

لباس بافت نارنجی که تنش کرده بود! باورم نمیشد! بالاخره اومد! چهقدر دلم براش تنگ شده بود ! ناخواسته

اشکهام شروع کردن به باریدن. بارون همچنان شر شر میبارید و تموم لباسهام خیس شده بودن.

با اخم رو بهم گفت: نصف شبی اومدی اینجا چی بگی؟ زود حرفت رو بزن برو.

زیر لب نالیدم: ساسان!

چشمهاش رو روی هم فشرد و سپس باز کرد. انگشت اشارهش رو به سمتم گرفت و غرید: اسم من رو به زبونت

نیار! فقط حرفت رو بزن!

انگشت اشارهش رو توی دست گرفتم و گفتم: چرا با من این کار رو میکنی؟

انگشتش رو از دستم بیرون کشید و گفت: صیغه نامه دیروز فسخ شد!

با تعجب بهش خیره شدم! تا این حد؟! با بغض گفتم: خودت هم میدونی من کسی نیستم که راحت دلم رو

ارزونی این و اون کنم! خودت میدونی چهقدر دوستت دارم! حتی وقتی اصلا نه شخصیتت رو میدونستم و نه


romangram.com | @romangram_com