#آی_سی_یو_پارت_116
خواب بود، یه کابوس بود!
با کلید در رو باز کردم و وارد شدم. مهمون داشتیم. با دیدن دایی و زندایی، نفس توی سینهم حبس شد. کمی
جلوتر رفتم. امیرعلی رو هم دیدم.
مامان نزدیک شد و با دیدن حال و روزم، محکم زد پشت دستش و گفت: نگار؟ این چه وضعیه؟ چرا لباسهات
خاکیان؟ چرا این ریختی شدی؟ گریه کردی؟
به زور جلوی خودم رو گرفتم تا گریه نکنم. بدون دادن جوابی به مامان، به امیرعلی خیره شدم. میخواستم
بفهمم چرا با من این کار رو کرد؟ چرا شک به دل ساسان انداخت؟ چرا باید من توی این وضع باشم؟ منی که|
بیگـ ـناه، گناهکار شناخته شدم. اشک توی چشمهام حلقه زد. سرم رو زیر انداختم و با بغض آروم گفتم: خوبم
مامان!
و به سرعت توی اتاق رفتم. تا وارد شدم در رو قفل کردم و روی زانو نشستم. من چه طور باید باور کنم؟ دوباره
گریه، دوباره اشک، دوباره بدبختی! ساسان چه طور تونستی؟ اون همه عشق چی شد پس؟ چشمهام رو بستم.
ناخواسته تموم فکرم از روز اول فکرم پر شد، از آی سی یو!
* * *
دو روز گذشت. این دو روز برام مثل یک سال گذشت. توی این دو روز من شکسته شدم، خودم رو توی اتاق
حبس کردم. مدام فکر میکردم ببینم کجای کارم اشتباه بود؟ نکنه اصلا بهونهش بوده؟ کلافه از جام بلند شدم و
رفتم کنار پنجره ایستادم. مامان و بابا دلیل حالم رو پرسیدن و من فقط گفتم همه چی تموم شد.
امیرعلی دیگه اینطرفها آفتابی نشد. نخواستم با شیدا هم حرف بزنم، من توی دردِ دل به شیدا چی بگم؟ بارون
میاومد و هوا سرد شده بود. پیشونیم رو به پنجره چسبوندم و اجازه دادم دوباره این اشکها همراه قطرههای
بارون سرازیر بشن. مدتی توی اون حال بودم که با عصبانیت سرم رو جدا کردم.
دیگه گریه فایده نداره! چند روز گریه و زاری؟ دیگه بسه! من نمیتونم بدون ساسان زندگی کنم، باید باهاش
romangram.com | @romangram_com