#آی_سی_یو_پارت_115

حلقهی اشک رو تو چشمهاش دیدم؛ اما نمیتونستم کاری کنم. اون هم من رو خرد کرد! اون هم من رو به یه

چشم دیگه دید. کسی که رویای شبونهم و مرد روز و شبم بود، حالا من رو پس زد و نخواست من رو بفهمه.

سریع نگاهش رو ازم گرفت و رفت. نمیتونستم باور کنم که رفت! رفت و قلب و جون من رو هم با خودش برد!

تا رفت فهمیدم دنیا رو بدون اون نمیخوام. کاش میفهمید چهقدر دوستش دارم! با زانو روی زمین نشستم.

حلقهم رو که روی زمین رها شده بود، توی دستم گرفتم و این اشکهام بودن که مثل سیل صورتم رو به شستن

گرفته بودن. بلند صداش زدم: ساسان؟

ولی نشنید! خدایا این آخر راه بود؟ این عشقی بود که باید تهش وصلت باشه؟

دستم رو جلوی دهنم گرفتم و از ته دل زار زدم.

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت|

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظهی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن میترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

* * *

با حالی زار سوار ماشین شدم و به خونه برگشتم. حالم اصلا خوب نبود! نمیتونستم درک کنم! انگار همهش یه


romangram.com | @romangram_com