#آی_سی_یو_پارت_114
سری از روی تاسف تکان داد و گفت: به مامانت زنگ زدم گفت اینجا دنبالم اومدی نگو دنبالش اومدی! چرا
نگار؟ عشقت همین بود؟
نتونستم تحمل کنم. مچ دستش رو گرفتم و میون هق هق گریهم داد زدم: عشق تو چی؟ همین قدر بود عوضی؟
گفتی بیشتر از جونت بهم اعتماد داری، همین قدر بود که با یه صحنه و بدون اینکه واقعیت رو بدونی، قضاوت
کنی و به من تهمت بزنی؟ تو چی میدونی که من یه هفته در به درم. یک هفته ازت خبر نداشتم داشتم میمردم!
تو صحنهای که تو ذهنته رو دیدی، تو حال بد من رو ندیدی! اینکه بدونم ازت خبری ندارم و نمیتونم کاری کنم،
واسهم سخت بود. الان عصبانی هستی و خسته، من مقصر نیستم. من هر کار کنم مطمئن باش به تو خــ
ـیانـت نمیکنم! بد بین نباش! تو چی میفهمی آخه؟
بلندتر ادامه دادم: عشق تو همین قدر بود؟
داد زد: صدات رو واسه من بلند نکن! لازم نیست تو حرف از عشق بزنی! از همون روز اول هم نسبت بهت شک
داشتم! امیرعلی حرفهایی میزد؛ ولی گفتم نگار اینطور نیست، ولی حالا میفهمم نه تنها من اشتباه نکردم بلکه
اونها هم درست میگفتن!|
تحمل حرفهاش واسهم سخت بود. توی قضاوت به من حرفهایی زدن که از مرگ تلختر بود. حلقهم رو در
آوردم و توی صورتش پرت کردم و گفتم: پس برو! اگه من لیاقت تو رو ندارم برو!
پوزخندی زد و گفت: از اول هم بهونهت بود! دیگه نمیخوام ریختت رو ببینم! برو از زندگیم گمشو! من پیش
کسی که تو بغل دوستم پیداش کنم نمیمونم، درحالی که هر روز دم از نفرتت به مهدی میزدی! تو از اولش هم
بر خلاف اعتراضهای مادرت با امیرعلی گرم میگرفتی. خوب شناختمت خانم معتمد! گفتم بعد از این همه
سختی برم پیش نگار، در حالی که هنوز خونه هم نرفتم تا خستگی از تنم خارج شه ولی پشیمون شدم!
نگاهی بهم انداخت، نگاهی که توش عشق نبود. نگاهی که با دفعات پیش فرق داشت. اشکهام دیدم رو تار
کرده بودن؛ اما بازم نمیخواستم دل از چشمهاش بکنم، چشمهایی که واسهم از دریا هم آرامش بخشتر بودن!
romangram.com | @romangram_com