#آی_سی_یو_پارت_113

بازوش رو گرفتم و گفتم: ببین ساسان داری اشتباه میکنی. بذار واسهت توضیح بدم.

با دستش من رو به عقب هل داد و مشت محکمی توی صورت مهدی خوابوند. مهدی هم کم نیاورد و جواب

مشتهاش رو داد و بلند داد زد: تو اگه نگار واسهت مهم بود و ناموس سرت میشد توی این یک هفته بهش

زنگ میزدی یا حالش رو میپرسیدی! داشتن نگار لیاقت میخواد که تو نداری! حتما با خودت گفتی دوستم داره

و منم دلم خوشه، هر غلطی میخوام کنم؟ هان؟

چرت و پرتهای مهدی، ساسان رو عصبیتر میکرد! اونقدر با هم گلاویز شدن تا بالاخره مردم اومدن و

جداشون کردن. حتی گریه و جیغهای بلند من هم کارساز نبود. مردم جداشون کردن و استادهای دانشگاه،

مهدی رو بردن؛ اما ساسان با چند نفر بیرون موند. با گریه سمتش رفتم و نالیدم: ساسان!

ساسان رو به بقیه گفت خوبه و اونا هم رفتن. خون از بینی و صورتش چکه میکرد. با رفتن اونها ساسان رو بهم

گفت: بهت گفتم کار دارم. یه نفر مرده! بحث سر ارث و میراثه! بچههای عموی بابام با من و سام گلاویز شدن؛

چون نمیخواستن ما سهمی از ارث داشته باشیم. دعوا شد و کار به دادگاه کشیده شد. بعد تو توقع داری من

وقتی درگیرِ دادگاه هستم بهت زنگ بزنم؟ تو درک نداری نگار! باید زودتر از اینا میشناختمت! دختری که با یه

هفته هوایی شه و بیام ببینم تو بغل یکی دیگهست و نیم ساعته بهش خیره شده به درد لای جرز هم نمیخوره!

باورم نمیشه! به مهدی شک داشتم اما به تو نه!|

زبونم لال شده بود. حالم خیلی بد بود. بعد از یه هفته نگرانی اومده و چه چیزهایی که بارم نمیکنه! شاید من

اونقدر کثیفم که همه یه فکر رو راجبم میکنن!

ادامه داد: باید از اول فکر میکردم. تو مدام میگفتی با مهدی نگرد و از این طرف هم مهدی اسم تو رو میآورد.

شکاکی و نگاههای شکاک امیرعلی، سوالهای عجیب غریب تو که میگفتی به من اعتماد داری، پیدا کردن

شمارهت توی گوشی مهدی، من هیچی بهت نگفتم نگار، چون با خودم گفتم نگار مقصر نیست!

نفس عمیقی کشیدو ادامه داد: چهقدر من احمقم، چهقدر!


romangram.com | @romangram_com