#آی_سی_یو_پارت_112

فشارم افتاده بود. توی ذهنم فقط ساسان بود و اینکه الان کجاست.

چشمهام رو به زور باز نگه داشته بودم. نگاهم به مهدی افتاد. توی نگاهش همه چی موج میزد و این کمی من

رو آزار میداد. هیچ نگاهش رو دوست نداشتم. نمیخواستم توی اون وضعیتی که دستهای مهدی دور کمرم

حلقه بودن بمونم، بنابراین خودم رو ازش جدا کردم و گفتم: خوبم، خوبم!

همین که سرم رو بالا آوردم با قامت و چهرهی عصبانی ساسان روبهرو شدم. زیرلب زمزمه کردم: ساسان!

باورم نمیشد که صحیح و سالم روبهروم ایستاده باشه! انگار با دیدنش بدنم جون گرفت! با تموم توانم سمتش

دویدم و همین که بهش رسیدم، خودم رو توی آغوشش جا دادم!

مدام زیرلب تکرار میکردم: خدا رو شکر سالمی!

در کمال تعجب ساسان به شدت من رو پس زد و در جواب نگرانیها و دلتنگیهام، رو بهم داد زد: اینجا چه

خبره؟ باید بعد از یک هفته بیام و با این صحنه روبهرو شم که نامزدم توی بغل دوستمه؟!

از تعجب دهنم باز مونده بود. اشتباه متوجه شده بود.

- ببین ساسان...

میون حرفم پرید و گفت: ببند دهنت رو نگار!

باورم نمیشد! چرا نمیخواست به حرفهام گوش کنه؟ نگاهی به مهدی انداختم. خیلی ریلکس ایستاده بود.|

رو بهش داد زدم: تو چرا چیزی نمیگی؟

هنوز حرفم تموم نشده بود که ساسان یقهی مهدی رو محکم چسبید و با عصبانیت فریاد زد: تو دوست من بودی

تا با من این کار رو کنی؟ از اولش میدونستم چشمت دنبال ناموس منه! توی بیشرف همیشه یه آدم کثیف

بودی!

باورم نمیشد! ساسان چش شده؟ حاضر بودم هر اتفاقی رو قبول کنم اما ساسان یه لحظه به حرفهام گوش

بده.


romangram.com | @romangram_com