#آی_سی_یو_پارت_111
میکردم اتفاقی نیفتاده باشه وگرنه من میمردم! توی پارکینگ دانشگاه بودم که از دور مهدی رو دیدم. خدا
میدونه چهقدر ازش بدم میاومد؛ اما اون دوست ساسان بود! رو در رو شدن باهاش سخت بود اما چارهای
نداشتم. شاید از ساسان خبری داشته باشه، بنابراین از دور صداش زدم: آقا مهدی؟!
همین که برگشت سمتم سریع پیشش رفتم. با تعجب رو بهم گفت: سلام. چیزی شده؟
- سلام. خوب هستید؟ راستش اگه مشکلی نیست سوالی ازتون داشتم.
با این حرفم لبخند روی لبش نشست. حیف که نگران ساسان بودم وگرنه سر جاش مینشوندمش. سری تکون
داد و گفت: درخدمتم!
دستهام رو به هم قلاب کردم و گفتم: راستش ساسان هفتهی پیش کاری داشت و به بیرون از شهر رفت. از
اون روز دیگه خبری ازش ندارم. گوشیش رو جواب نمیده و حتی تماسی هم باهام نگرفته. شماره یا آدرسی از
خانوادهش هم نداشتم. فقط اینجا به ذهنم رسید که اونها هم متاسفانه خبری ندارن. گفتم شما دوستش
هستید، شاید خبری ازش داشته باشید. احیانا با شما تماسی نگرفته؟ یا اصلا میدونید اومده یا نه؟
دستی به موهاش کشید و گفت: راستش نه، من هم ازش خبر ندارم. فقط سه روز پیش بهش زنگ زدم. گفت که
درگیره و کار داره و زود گوشی رو قطع کرد.
دستهام میلرزیدن. چشمهام رو روی هم فشردم. انرژی و فکرهای منفی هر لحظه بیشتر دورم رو احاطه
میکردن. نمیتونستم فکر بد نکنم. حتما یه چیزی شده. خدایا من چیکار کنم؟ با صدای مهدی به خودم اومدم.
با نگرانی رو بهم گفت: نگار حالت خوبه؟ داری گریه میکنی؟|
از لحن حرف زدنش خوشم نیومد؛ اما حالم مساعد نبود که بتونم جوابی بهش بدم. دستی به صورتم کشیدم.
راست میگفت! داشتم گریه میکردم! دلم واسه خودم میسوخت! نمیدونستم قرار چی بشه؟! چشمهام رو
بستم و نفس عمیقی کشیدم. توی همون حال جواب دادم: حالم... خوبه... فقط...
نمیدونم چی شد که یه دفعه تعادلم رو از دست دادم. اگه مهدی من رو نگرفته بود قطعا پخش زمین شده بودم.
romangram.com | @romangram_com