#آی_سی_یو_پارت_110

- ببین خودت رو کوچیک نکن، بیا بریم. آبرو داریم، زشته! اگه واسه ساسان مهم بودی هر جور شده بهت زنگ

میزد.

- مامان بس کن! شاید خدایی نکرده چیزی شده باشه! شما برید. نمیتونم دیگه حرف بزنم. خداحافظ.

- نگار، اینقدر خودت رو کوچیک نکن! ساده نباش!

- مامان بسه!

با عصبانیت گوشی رو قطع و بعد خاموشش کردم. حوصله نداشتم کسی توی این وضعیت به من بگه چیکار

کنم. به سرعت از بیمارستان خارج شدم و به طرف دانشگاه تازوندم. وقتی رسیدم، یکراست به سمت اتاق

مدیریت رفتم. تقهای به در زدم و وارد شدم.

- سلام، خوب هستید؟

مدیر دانشگاه با احترام سلام کرد.

روی مبل نشستم و گفتم: عذرمیخوام، بد موقع مزاحم شدم! راستش خواستم بپرسم آقای ساسان محمدی

آخرین باری که اومدن دانشگاه کی بود؟

کمی فکر و گفت: یک هفتهای میشه مرخصی گرفته. هنوز نیومده.

- تماسی نگرفته؟

- نه، دیگه بعد از اون روزی که رفت خبری ازش ندارم. ببینم چیزی شده؟

- نه، نه! با من هم تماس نگرفته نگران شدم. دیگه مزاحمتون نمیشم.

- خواهش میکنم! انشاءالله اتفاقی نیفتاده باشه!|

- مرسی، انشاءالله! خدانگهدارتون.

- به سلامت.

با گامهای سست و تنی که هیچ رمقی توش باقی نمونده بود، اونجا رو ترک کردم. دلم شور میزد، فقط دعا


romangram.com | @romangram_com