#آی_سی_یو_پارت_109
- من هم دوستت دارم نگارم! چشم، مراقب آقا ساسانت هستم! یکم دیگه پرواز دارم، رسیدم زنگ میزنم.
خدانگهدارت!|
گوشی رو توی بغلم گرفتم. اگه ساسان نبود من چیکار میکردم؟!
***
یک هفته بعد
یک هفته گذشت؛ اما ساسان هنوز برنگشته بود. همون روز اول که رسید، بهم زنگ زد؛ اما بعد دیگه خبری ازش
نشد. نگرانشم! بعد از اون روز امیرعلی برای معذرت خواهی اومد؛ اما من از اتاق بیرون نرفتم. کسی که بعد از
یک عمر با یه حرف تهمت میزنه و دل یه نفر رو میشکنه، همون بهتر که محل سگ هم بهش نذاری! هر کس
هر طور که میخواد دربارهم فکر کنه! مهم اول خداست که بیشتر از همه واقعیت رو میدونه، دوم دل خودمه که
میدونه فقط یه نفر توش جا داره. این مردم ما هستن که راحت دل به قضاوت میدن و مهم ماییم که بفهمیم باید
از این به بعد کی رو بهتر بشناسیم!
کلافه از جام بلند شدم، یعنی ساسان کجاست؟ هیچ شماره و آدرسی از خانوادهش هم نداشتم. باید یه کاری
کنم. باید به دانشگاه برم. شاید اصلا اومده باشه؛ اما... نکنه امیرعلی بهش چیزی گفته باشه و اون نخواد با من
حرف بزنه؟ قلبم به شدت خودش رو به در و دیوار سینهم میکوبید. روپوشم رو درآوردم و حاضر شدم تا برم.
فقط چند ساعت مرخصی گرفتم. همون لحظه مامان زنگ زد. جواب دادم.
- بله مامان؟
- کجایی؟ میخوایم بریم بیرون، چرا دیر کردی؟
- مامان شما برید، بگید من جایی کار دارم. نمیتونم بیام.
- کجا داری میری؟
- دارم دانشگاه میرم. شاید خبری از ساسان داشته باشن!|
romangram.com | @romangram_com