#آی_سی_یو_پارت_108

دوباره راه افتادم. سردرگم بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم تا از دلش در بیارم، فقط میدونستم که خیلی

پشیمونم!

* * *

نگار|

کمی که آرومتر شدم، سمت خونه حرکت کردم. هنوز هم توی بهت بودم. کسی که از همه به من نزدیکتر بود

درباره من چه فکرهایی که نمیکنه! نکنه ساسان هم اینطور فکر کنه؟! آخه مگه من چیکار کردم؟ گـ ـناه من

چیه؟ تا خونه رسیدم، یکراست وارد اتاقم شدم. همون لحظه پیامی به گوشیم فرستاده شد. بازش کردم. ساسان

بود:

" سلام عزیزم! هر چی زنگ زدم جواب ندادی. خواستم بهت بگم من چند روزی درگیرم باید بیرون از شهر برم.

عموی بابام مرده و توی وصیت نامهش درباره تقسیم میراث اسم من و سام رو هم آورده. چند روزی میرم

اونجا. مراقب خودت باش! دوستت دارم!"

دلم آروم گرفت. گفت دوستت دارم، یعنی بهم اعتماد داره! حرفم رو به قلم در آوردم. بدون هیچ حرفی فقط

نوشتم:

- بهم اعتماد داری؟

مثل اینکه هنوز نرفته بود؛ چون همون لحظه جواب داد:

- این حرفها چیه؟ بیشتر از جونم!

میون اشکهام لبخند روی لبم نشست. پس بهم اعتماد داره. میدونه فقط خودش رو دوست دارم!

براش نوشتم:

- خیلی دوست دارم! مراقب عشق من باش!

یکم بعد جواب داد:


romangram.com | @romangram_com