#آی_سی_یو_پارت_107

اوقات تو رو هم نمیبینم چه برسه یه مرد بیسروپایی مثل مهدی!

و ازش دور شدم. حرکت کردم تا از اونجا خارج شم. حالم اصلا خوب نبود! همون یه کلمه حرفش دنیا رو روی

سرم خراب کرد!

امیرعلی پشت سرم اومد و بازوم رو محکم کشید و گفت: نگار تو رو خدا با من اینطور رفتار نکن! اصلا من غلط

کردم، گ*و*ه خوردم! یه چیزی از دهنم پرید! من تو رو میشناسم!

پسش زدم و گفتم: باشه اصلا تو راست میگی!|

و به سرعت از اونجا دور شدم. تا پام رو بیرون گذاشتم، اشکهام شروع کردن به باریدن. خدایا، این مهدی

کیه؟! چرا هنوز هیچی نشده، شده زهر مار؟ چرا به خاطر اون باید امیرعلی غیرمستقیم بهم تهمت کسی رو بزنه

که داره به نامزدش خــ ـیانـت میکنه؟ حتما با خودش میگه هنوز آب از آسیاب نیفتاده رفت سراغ یکی دیگه!

سوار ماشین شدم. سرم رو گذاشتم روی فرمون و زار زدم. خدایا خودت کمکم کن! نمیخوام اتفاقی بیفته که

باعث جدایی من و ساسان بشه. خودت می دونی که من تحملش رو ندارم! من میمیرم!

* * *

امیرعلی

سرم رو از پشت به دیوار کوبیدم. خدا لعنتت کنه امیرعلی! تو چیکار کردی؟ همون لحظه در اتاق عمل باز شد و

شیدا گریون بیرون اومد. این نشون دهندهی این بود که تلاشش بیفایده بود. بدون حرفی هر دو سوار ماشین

شدیم و راه افتادم. صدای گریهی شیدا اعصابم رو بیشتر خرد میکرد. تموم عصبانیتم رو روی پدال گاز خالی

کردم. نمیدونستم باید چیکار کنم. دوست نداشتم دلش رو بشکنم! من بهش تهمت زدم! دختری که روی

پاکیش قسم میخوردم، حالا با تهمتهای کثیف من ناراحت شده بود. نتونستم تحمل کنم و سریع روی ترمز

زدم. شیدا با ترس برگشت سمتم و گفتم: تو چته؟

بدون حرفی شیشه رو کشیدم پایین و نفس عمیقی کشیدم. چند لحظه که گذشت ماشین رو روشن کردم و


romangram.com | @romangram_com