#هویت_چشم_هایت_پارت_39

-چی شد داداش ؟
نیاوش گلوشو صاف کرد و گفت :
-سس بود !!!! اِی خدا بگم چی کارت نکنه قنادی !!!‌ حالا اگه فردا ازت شکایت نکردم !!!!‌ اصلا ً دیگه ازت کیک نمیخرم ...
که البته بعدا فهمیدیم که کاره خودي آقا بوده که به شیرینی فروشی گفته بوده به جای خامه سس بزنن ( پس کرم از خودِ‌ درخته !!! ) هرچند از اولشم قیافه ی کیکِ خیلی ضایع بود اما به هر حال تجربه ی جدیدی بود ... (خخخ)
همه زدیم زیر خنده و نازگل خانوم هم الکی زد زیر گریه و گفت :
-کیکم کلا ً نابود شد !!...
یکی دیگه از دخترا بلند شد و اومد یکی یکی بشقابای کیک رو برداشتو برد انداخت داخل سطل آشغال ... جدی جدی چه وضعی شده بود ها ؟؟؟!!!!!!!!!
دختره که اومد نازگل گفت :
-خب حالا کیکتون رو که نوش جون کردید کادومو بدید پاشیم بریم خونه خوابم گرفت !!!!
اول نیاوش دست به کار شد و با خنده و گریه الکی و شوخی کادوش رو داد به نازگل و گفت :
-باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود ...
نازگل - واقعاً !!!! ...
نیاوش - نازگل !!!
نازگل با خنده بهش نگاه کرد و کادو رو باز کرد ... نیاوش براش یه جفت گوشواره خریده بود که خیلی هم قشنگ بود نیکی کادوش رو داد و بعدشم بقییه هدیه هاشون رو دادن اما من گذاشتم برا بعداً !!! نمیدونم الان حسش نبود که اونو بهش بدم ... نیاوش گفت :
-خیل خب کیک که نخوردین تولدم که بدون کیک نمیشه منم که دیگه حال ندارم دوباره برم کیک بخرم پس لاقل پاشید بریم بهتون یه شام بدم ... این جوری که خیلی زشت میشه ...
نازگل - خب معلومه دیگه داداش جان این که گفتن نداره ...
نیاوش - تو ام که همش منو ضایع کن ... خب ؟
نازگل خندید و گفت :
-باشه ...
همه بلند شدیم و نیاوش و نازگل هم کادو ها رو برداشتند و به سمت ماشینشون رفتیم تا کادو ها رو بزارن توی ماشین و بعد هم همه با هم رفتیم به یه فست فود هر کسی یه چیزی سفارش داد و نشستیم تا بیارن همه با هم حرف میزدن و هیچ کی بیکار ننشسته بود ...
هیچ وقت به اندازه ی وقتایی که نازگل رو در چند قدمیم حس میکردم احساس آرامش نداشتم ... بودن در کنار نازگل حس خوبی رو بهم میداد ... دوست داشتن ؟ ... یا ... عشق ؟ یا شایدم هر دو ... حس خوب زندگی کردن ، عاشقی کردن ، خوب زیستن ، پاک زیستن و به معنای واقعی کلمه نفس کشیـدن نفس میکشیدم ... ولی هیچوقت نشده بود که یه نگاه حرام و غیر صحیح به کسی انداخته باشم چه برسه به نازگل که خودش مظهر پاکی ای بود که من توش غرق بودم !!!! خدا میدونه که حتی یه بار فکر بدی در مورد هیچ دختری نکردم ... مگه غیر از اینه که مونث ها هم از آفریده های خداوند هستند؟؟؟ مثله مذکر ها ... خداوند همه رو پاک آفریده و یک جور پس حتی اگه ذره ای شده از قلب هر انسانی به خدا تعلق داره و هنوز یه جا توی قلب هر انسانی هستش که در اون پاکی و زیبایی مطلق وجود داشته باشه ... و اون جا قلب هر انسانیه که هر احساسی از اون ناشی میشه مثله محبت ، عشق ، صمیمیت ، دوست داشتن و ... همیشه توی تاریخ زن هایی بودن که مظهر پاکی و شرافت تمام بودن و نمونه ای از یه فرشته ی الهی و یه زن و بانوی زمینی که اُلگوی تمام زنان و دختران جهان بوده ... بانوی خوبم حضرت فاطمه (س) یه الگوی تمام و کمال بوده و هنوز هم هست پس اگه بانویی این چنین توی تاریخ بوده پس حتما ً دختران و زنان نسل بعد از حضرت فاطمه هم میتونن پاک و خوب باشند هر چند گناه های زیادی رو مرتکب شده باشند ... داشتن گناه زیاد به معنی این نیست که انسان هیچ وقت نمیتونه دوباره پاک بشه ... یاد یه جمله ی قشنگ اُفتادم که میگه : خدایا درسته خیلی گناه دارم ولی خب گناه دارم!!! ...
از افکارم بیرون اومدم به بقیه نگاه کردم که هنوز هم مشغول حرف زدن با هم بودن ... سفارش ها رو اوردن و همه شروع کردن به خوردن که دیگه تعرف نمیکنم آدم خوب موقع غذا خوردن صحبت نمیکنه !!!!(یعنی الان تو خیلی خوبی دیگه ؟ هان ؟؟؟!!!)
غذا مون رو خوردیم و از فست فوت اومدیم بیرون به سمت ماشین هامون رفتیم بقییه داشتن با هم حرف میزدن من زود تر به سمت ماشینم رفتمو صندوقو باز کردمو پاکت هدیه رو اُوردم بیرون و دوستای نازگل و نیکی رو دیدم که از دور یه تاکسی گرفتن و رفتن نازگل رو دیدم که داشت به سمت ماشینشون میرفت به نیکی نگاه کردم که با نیاوش داشتن پول شامو حساب میکردن بدون اینکه نیکی و نیاوش متوجه بشن به سمت نازگل خانوم رفتم و صداش کردم :
-نازگل خانوم ... نازگل خانوم ...
با تعجب به سمتم برگشت و بهم نگاه کرد ... گفت :

romangram.com | @romangram_com