#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_243
- میخواهی زنده باشم؟
سرم رو تکون دادم و اشکام رو پاک کردم.
مادر:«پس آزادم کن.»
با تعجب گفتم:
- چگونه! مگر نمردهاید؟
لبخندی زد، که آرامش به وجودم تزریق شد.
مادر:«خیر عزیز جانم، مرا بیاب و نجاتم ده.»
با خوشحالی گفتم:
- چگونه؟
مادر:«دیمن.»
- دیمن دیگر کیست؟
مادر:«رهبر کنونی جادوگران رانده شده، از سرزمین هوان و دیگر سرزمینان. او مرا به اینجا آورد و شکنجهام میکند، زیرا من او را از سرزمینان راندم!»
romangram.com | @romangram_com