#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_244
با بهت گفتم:
- چگونه پیدایت کنم؟
بلند شد. منم بلند شدم. ب*و*س*ه ای روی پیشونیم زد و ازم دور شد.
داد زدم:
- پاسخ سوالم چه بود؟
مادر:«به ایران، شهری که در آن زندگی میکردی برو. نزد دختری که یک سال از تو بزرگتر است، نامش مرضیه است. او کمکت میکند. بدرود فرزندم.»
با لبخند نگاهش کردم.
باید برم و مادرم رو نجات بدم!
"زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه، باید رویید در پس این باران
گاه، باید خندید بر غم بی پایان "
romangram.com | @romangram_com