#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_237
نزدیکش ایستادم، قلبم هنوزم میگه فکرم اشتباهه.
آریانا بچه رو داد به زن روبهروش و گفت بره.
بعد گفت:
-هورزاد، چرا حسم میگوید اینجایی؟
خودم رو مرئی کردم و اشکام شروع به ریختن کرد.
آریانا با لکنت گفت:
- میخواستم در فرصتی مناسب، توضیح بدهم.
- چه چیزی را میخواستی توضیح بدهی؟
چشماش رو بست و زانو زد جلوم وگفت:
-مرا ببخش. من، قبل از ورودت به سرزمین، عاشق دختری شدم و با او ازدواج کردم و حال، صاحب فرزندی پسر، شده ام.
شدت اشکام بیشتر شد.
”مزرعه که درو شد، کلاغ هم رفت...
romangram.com | @romangram_com