#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_236

همون‌طور که سیمبر گفت و با جادوی جدیدی که بهم یاد داد، چشمام رو بستم و گفتم:

-مرا به نزدیک قصر پادشاه دریا ببر.

و جادوی مخصوص رو گفتم.

چشمام رو که بازکردم، توی آب، با باله‌ی ماهی بودم، مثل پری‌ها. نزدیک قصر آبی رنگ، که متعلق به آریانا بود، پشت صخره‌ای قایم شدم. سریع خودم رو نامرئی کردم و به طرف قصر راه افتادم. دو تا سرباز، که پری هم بودن، دو طرف دروازه ایستاده بودن و با جدیت به روبه رو خیره بودن. از دروازه رد شدم.

درون قصر، پر بود از گل‌های آبی زیبا. قصر زیبایی بود. به جزئیاتش توجه نکردم. باید هر چه سریع‌تر، موضوع رو بفهمم.

سیمبر می‌گفت آریانا، چیزی رو ازم پنهون می‌کنه.

صدای یک خدمتکار چاق، که همه ی خدمتکارا رو صدا می‌زد، اومد و گفت:

-تبریک می‌گویم! شاهزاده‌ای زیبا به دنیا آمده است.

ابروهام از تعجب بالا رفت، چی! مگه آریانا پادشاه نیست؟ چه‌طور شاهزاده به‌دنیا اومده؟

وای حتما اشتباه شنیدم. از پله‌ها بالا رفتم. در ورودی، عکس آریانا حک شده بود. رفتم داخل، توی قصر، بیش از صد تا در وجود داشت. از پله‌ها تند رفتم بالا. چون صدای آریانا رو، از بالا شنیدم.

آروم آروم، به سمت آریانا، که جلوی در قهوه‌ای رنگی ایستاده بود و نوزادی که دورش یه پارچه سفید بود رو بغل کرده بود، رفتم.

لبخند به لب داشت، چرا لبخندش غمگین بود؟

غمیگن بود یا حسم اشتباه می‌گه؟

romangram.com | @romangram_com